تبليغاتX
مردم معمولی
 

موهایش فرفری قهوه ای است. آستین های لباسش را بالا زده و دارد برای خانم پیش از من هویج می ریزد.

حساب می کنم ببینم چندتا خیار داریم از خرید دو روز پیش به مهمان های فردا می رسد یا نه. زیاد نخرم خراب شود و می گویم نیم کیلو بیشتر نشود لطفا!

همین طور که در کیسه می ریزد خیلی بیشتر از یک کیلو غر هم می زند و بلند می گوید:

- خسیس!

یک چیزی از طاقچه دلم تاپی می افتد زمین و می شکند.

خدا خدا می کنم که به خانمی که چادر کیفی سرش بود و رویش را محکم گرفته بود و پیش از من دستش را کرد لای خیارها و سه تا بیشتر برنداشت این را نگفته باشد.

 

 

 

یکشنبه 11 بهمن138811:4فاطمه جناب اصفهانی |

 

دانشجو هستند. و کلی سر اینکه هر۴ ایستگاه که مترو طی کرد جایشان را عوض کنند بحث می کنند. بحث سر لنز ارایشی است که نمی دانم چطور می شود به شب یلدا می کشد.

آن که ایستاده می گوید. امشب شب یلداست!

آن که نشسته می گوید: محرمه ها!

: خب باشه! مگه می خوایم چیکار کنیم؟ فوقش تخمه نمی شکنیم. هندونه و انار که اشکال نداره.

: مامان گفته بریم اونجا. گفتم کی حال داره!

: خب برین! فردا که کلاس نداری.

: شهریار؟! تازه علی فردا باید بره سر کار.

 

من اما امشب یک کاری می کنم.

دوشنبه 30 آذر138816:35فاطمه جناب اصفهانی |

 زودترها اتاق جدیدی ساخته ام.

یعنی

اینجا هم می نویسم

بلاگ مستطاب زندگی

 

یکشنبه 22 آذر13880:30فاطمه جناب اصفهانی |

نمی شد نرفت. نمی شد دانشجو باشی و نروی. نمی شد آنهمه پلیس را از ولیعصر تا سر خیابان دنبال کرده باشی و نسبت به آنچه قرار بود در دانشگاه شاید اتفاق بیفتد بی تفاوت بود.

کلاس که تمام شد رفتم. با کارت دانشجویی ام و معرفی نامه دانشگاهم راهم ندادند. برگشتم به پیاده رو پر از مردم. میان مردمی که انگار سر صحنه یک فیلم بودند. و انگار خیابان انقلابُ شهرک سینمایی بود.

پلیس ها دیواری دیگر جلوی کتابفروشی های بسته کشیده بودند. هوا ابری بود. خاکستری. و مردم که بیشتر جوان بودند بی صدا طول پیاده رو را گز می کردند. نگاه هایشان را از هم می دزدیدند. با موبایل صحبت نمی کردند. با اینکه از جلوی دانشگاه رد می شدند نگاهش روزنه ای می جست تا ببیند آن تو چه خبر است. و شاید مثل من نگران دوستانشان بودند.

هیچ وقت انقلاب را آنقدر دوست نداشتم.

راستی! قرار بود در انقلاب انقلاب شود؟ که اینهمه نیرو آمده بود؟

نمی دانم. فقط نگرانم. نگران دوستانی که شاید دیشب و امشب به خانه هایشان بازنگشته باشند.

و باور نمی کنم. نه حرف رسانه های خودمان را و نه حرف رسانه های ماهواره ای را. و چون آنجا بودم احساس می کنم هردو دروغ می گویند.

چقدر بد است که جز چشمان خودت به هیچ رسانه و مدیوم دیگری اعتماد نداشته باشی.

برای همین است که اگر دلت بخواهد خبری را پیور و خالص داشته باشی مجبوری به میان خبر بروی. دروازه بانان دروغ می گویند.

به خواسته های این مردم معترض و عزیز می اندیشم. و به مارکس.

نه اگر بخواهم با عینک مارکس به قصه نگاه کنم باید بگویم که اتفاقی نخواهد افتاد. او می گوید آن ها که انقلاب می کنند چیزی برای از دست دادن ندارند جز اسارتشان.

و اما آیا این معترضین واقعا چیزی برای از دست دادن ندارند؟

شاید. شاید هم نسخه مارکس بدرد ما نمی خورد.

اما آنچه هست ابر نارضایتی است که در قلب پاک مردم جلوی خیلی چیزها را می گیرد.

دلم گرفته است ...

سه شنبه 17 آذر138820:26فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

راننده آمبولانس می گفت: راننده تاکسی! اگر سالمی برو کنار.

جمعه 13 آذر138810:46فاطمه جناب اصفهانی |

 

هر كتاب خوب براي خواننده اش يك عيب بزرگ دارد. اينكه تمام مي شود. و هستند كتاب هايي كه گاه چندبار مي خوانيمشان و هربار هم به خودمان مي گوييم. بازهم مي خوانمت!

شايد هم اين غم تمام شدن و لذت كتاب خوب است كه اين حس عجيب را در آدم مي آفريند.

خلاصه اينكه بعد از مدت ها دوباره كتابي از اشميت ترجمه شد و اين روزها اوليس مي خوانم از بغداد.

و بازهم اشميت آنقدر نيرومند است كه حتي زور يان كرايب هم به آن نمي رسد.

حتما بخوانيدش.

ترجمه اش بد به نظر نمي رسد. اما غلط تايپي دارد. نشر افزار روانه بازارش كرده، قيمتش ۶۲۰۰ است و پويان غفاري ترجمه اش كرده است.

 

مختصرش اين است:

 اسم من سعد سعد است، که معنی‌اش در زبان عربی می‌شود امید امید... » سعد می‌خواهد هرج و مرج بغداد را به مقصد اروپا، آزادی و آینده ترک کند. اما چگونه می‌تواند از مرز بگذرد، بی‌آن‌که دیناری در جیب داشته باشد؟ چگونه مانند اولیس باید شجاعانه از توفان‌ها بگذرد، از کشتی ‌شکسته جان به‌در ببرد، از چنگال قاچاقچیان موادمخدر بگریزد، از بی‌رحمی زندان‌بان سایکلوپی فرار کند، یا از افسون عاشقانه‌ی کالیپسوی سیسیلی برهد؟ سفر یک‌طرفه‌ی سعد، آغاز می‌شود. خشونت‌بار، طنزآمیز و تراژیک. رمان، داستان مهاجرت یکی از میلیون‌ها انسانی را روایت می‌کند که هم‌اکنون بر روی زمین به‌دنبال جایی برای زیستن می‌گردند. اریک‌امانوئل اشمیت که همواره داستان‌گویی فریبنده و دلسوز بوده است، این‌بار این پرسش را مطرح می‌کند که آیا مرزها خاکریزهای هویت ما هستند یا سنگرهای توهم‌ ما؟

 

پنجشنبه 12 آذر13880:9فاطمه جناب اصفهانی |

  

يادم هست آن روزها كه روي تاب بزرگ ته حياط مي نشستم و هشت كتاب مي خواندم سهراب عزيز جايي در مورد لحظه شكستن ظرف گفته بود؛ و از آن به بعد بود كه هر شكستني كه از دستم يا دست ديگري افتاد و شكست آن لحظه ترد را يافتم.

به خاطر بي احتياطي بود يا شغل پدر نمي دانم كه اين همه ظرف شكسته بد سابقه ام كرد. اما اين تجربه ها مرا متوجه درك مردم معمولي از شكستن كرد.

مادربزرگ كه ماماني صدايش مي كرديم هربار كه نعلبكي، كاسه اي، چيزي را مي شكستيم-تم مي گفت: هيچ اشكالي نداره! قضا بلا بود به ظرف گرفت! سرت سلامت مادر!

و بعد از او هنوز كساني را مي شناسم كه عميقاً به اين موضوع اعتقاد دارند و اين است كه تا مهماني از خانه شان بيرون مي رود و ظرفي مي شكند نفس عميق و راحتي مي كشند و مي گويند: خدا رو شكر چشم و نظر به اين گرفت نه به بچه ها!

 اما طيف ديگري هستند كه تا چيزي مي شكند مخصوصاً در خانه ما، مي گويند: بوي نو شنيده!

يعني قرار است ظرف نو ديگري جايگزين آن شود و اين كهنه از خانه بيرون رود.

و اما اگر دختر جواني آن را شكسته باشد ديگران بيشتر به شوخي مي گويند: هنوز وقت شوهرش نشده!

و اين يعني بهتر است دختر خانم ها در مهماني ها ملاحظه كنند و اگر در خانه بدسابقه هستند به طرف سينك ظرفشويي صاحبخانه نروند! و اين البته يك توصيه جدي است.

بعضي ديگر هستند كه من هيچ وقت نفهميدم به جمله اي كه مي گويند واقعاً اعتقاد دارند يا حفظ ظاهر مي كنند و آن اين جمله قصار است كه: شكست به درك! جمع كردنش مصيبته!

البته خيلي ها آنقدر از اينكه ظرف مورد علاقه شان شكسته ناراحت مي شوند كه در آن لحظه هيچ ضرب المثل زنانه اي يادشان نمي آيد و مثلاً مي گويند: آآآآخ! يا حيف! سرويسم تك شد! يا چيكار مي كني؟ دست و پا چلفتي و الي آخر ...

و من هر كدام از اين جملات را شخصاً تجربه كرده ام اما هر بار از آن لحظه ترد شكستن هم لذت برده ام.

و وقت جمع كردن خورده هاي ظرف به شكل عجيبي كه پيدا كرده است نگاه كرده ام و افسوس خورده ام كه نگاه كن! چيني عمر هم چنين است و مهم تر از آن چيني دل!

بماند. حالا كه به خانه خودم آمده ام و گاه عمر ظرف و ظروف خودم سر مي آيد خيلي وقت ها اصلاً برايم مهم نيست حتي اگر همه دو دست بستني خوري ام ناقص شده باشد. اما گاهي هم دلم مي سوزد كه آن ظرف يادگار كسي بوده يا خاطره اي.

اين ها را كه نوشتم البته اعتراف نامه نبود . فكر مي كنم اگر همت كنيم و كمي خلاقيت به خرج دهيم مردم معمولي را از پس همين حرف هاي ساده مي توانيم بشناسيم.

 

 

 

دوشنبه 18 آبان138823:53فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

 

چند شب پیش برای تماشای فیلم صداها به سینما فرهنگ رفته بودیم. و این بار هم نماز را در نمازخانه بسیار زیبای سینما فرهنگ خواندیم.

اگر گذارتان به آنجا افتاد و نماز نخوانده بودید حتما از به طبقه دوم بروید و نمازخانه کوچک و زیبای آن را ببینید.

راستش اینطور به نظر می رسد که سینما جای روشنفکران است و انگار این طبقه قرار نیست نماز بخوانند. یکبار وقتی زود به سینمای دیگری رسیده بودیم وقتی از مسئولین سینما پرسیدم نمازخانه کجاست با تحقیر گفتند: نمازخانه؟ نداریم. برو اون گوشه رو زمین یه موکته. بخون. نخواندم.

و راستی همین تعریف و برچسب زنی به سینما رو ها نیست که باعث می شود خیلی از مردم معمولی به سینما نروند؟ که سینما را از آن خودشان نمی دانند و سینما فضایی نیست که برای نیازهای آن ها نیز فضایی را مشخص کرده باشد؟

جز تالار وحدت که نمازخانه آن جا هم معماری زیبایی دارد به مکان فرهنگی نرفته بودم که یا نمازخانه داشته باشد و یا اگر دارد اینقدر تمیز و زیبا بوده باشد.

خلاصه این شد که با آقای همسر تصمیم گرفتیم به خاطر احترام به مخاطب و نیاز او برای انجام نماز و محیطی که فراهم آمده است از رئیس سینما تشکر کنیم. که کردیم . و ایشان هم آقای جوان و محترمی بودند که کلی از شنیدن نظر ما خوشحال شدند.

نمازخانه سینما فرهنگ یک اتاق کوچک است که با پرده کرکره از سالن انتظار مجزا می شود. نور اتاق با هالوژن دیواری و مهتابی هایی که از زیر کار شده است نورپردازی می شود. پارتیشن چوبی حصیری فرش اتاق را به دو قسمت تقسیم می کند.

میز یکسره ای در اتاق هست که روی ان قرآن ها و مفاتیح را منظم چیده اند و در کنار در ورودی اتاق یک صندلی چرم و میز چوبی حصیری گذاشته اند که شاید اگر کسی نمی توانست روی زمین نماز بخواند از آن استفاده کند.

اما من عجیب دلم می خواست در ان اتاق زیبا روی آن صندلی راحت بنشینم و قرآن بخوانم!

در سینما فرهنگ فضاهای دیگری هم تعبیه شده که معمولا وقتت تلف نمی شود. کامپیوترهایی که به اینترنت وصل است و استفاده از آن رایگان است. نمایشگاه لوح و جوایز و هنر سینما در طبقه دوم. کافی شاپ نیم طبقه اول و همچنین میوزیک شاپ کنار سینما از جمله چیزهایی است که باعث می شود زمان را احساس نکنید و از بودن در سینما لذ ببرید.

سینماهای تهران و بعضی شهرستان ها را زیاد رفته ام اما هیچ کجا مانند سینما فرهنگ به شخصیت و شعور من احترام نگذاشتند. و این تمام چیزهایی است که سینما فرهنگ را از همان زمان کوکدکی و مدرسه موش ها برایم یگانه و بی همتا می کند.

کاش این اتفاق خوب برای تمام سینماهای ما می افتاد.

 

 

سه شنبه 12 آبان13888:53فاطمه جناب اصفهانی |

 

یک. تبریک به همسرم!

و آنقدر شیرین است لحظه ای که نام عزیزترین دوست تو را می خوانند تا فرهیخته اش بخوانند. و تو می توانی با افتخار سرت را بالا بگیری تا آسمان و بگویی او دوست من است و من لحظه هایی از تمام این سختی ها کنارش بودم. هرچند که زخمه های دل او تنها گاهی دل مرا لرزاند اما امیدوارم تا همیشه و زیر چتر رنگین خدا هر روز شاهد درختی باشم که به بار می نشیند.

آقای محسن حسام مظاهری

دوست و همسر عزیز

برگزیده شما را در جشنواره فارابی برای نگارش کتاب رسانه شیعه تبریک می گویم.

باشد که همه ما مشمول این فراز از زیارت عاشورا باشیم که

اللهم اجعل محیا محیا محمد و آل محمد

و مماتی محمد و آل محمد

 

 

دو. نامه ای کوتاه به آقای مازیار میری

بسم الله

آقای مازیار میری سلام!

همین حالا از سینما فرهنگ می آییم. فیلم شما را دیدیم. کتاب قانونتان را می گویم. فیلم شما نکات قابل توجهی دارد که شایسته تقدیر است و البته نکات مورد نقد. اما من یعنی صاحب تصویر بالا از چیز دیگری سرخوشم. امشب خودم را در فیلم شما دیدم! بازنمایی خودم را یا هرچه که بشود اسمش را گذاشت. من حتی این حس را بعد از تماشای فیلم های آقای حاتمی کیا نداشتم.

حجاب آمنه همان حجابی بود که من برای خود انتخاب کرده بودم. و ازاینکه بازنمایی خود را بر پرده سینما می دیدم لذت بردم.

زنی با چادر که نه زلفش را یواشکی بیرون گذاشته بود تا به خیال کارگردانش زیباتر باشد؛ و نه شخصیت شلخته و نا امید و اغراق آمیزی دارد که مخاطب دوستش نداشته باشد.

تا بحال من در همین جامعه زندگی می کردم اما نبودم. در تصویر حضور نداشتم. و اگر هم زنی قرار بود شبیه من باشد آنقدر کپی شده و اشتباه بود که همان بهتر که نبود.

شما امشب مرا سرشار از شعف کردید. حتی اگر دختر پشت سری وقتی آمنه حجاب کرد بلند گفت: چقدر بی ریخت شد!.

آقای میری!

از صمیم قلب از شما به خاطر توجه به نقش من و دختران و زنان من در جامعه و تفاوت پوششان در خانه که هر دو زیباست توجه کردید سپاسگذارم. اگر می شد همراه این نامه، یک کیک وانیلی به همراه یک جلد کتاب که احتمالا نخوانده باشید ضمیمه می کردم. و حالا تنها می توانم به این دعا بسنده کنم که

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

 

با احترام

فاطمه جناب اصفهانی

 

یکشنبه 3 آبان13881:38فاطمه جناب اصفهانی |

شهرستان هاي ديگر را نمي دانم اما معمولاً در تمام محله هاي تهران بازار تره بار هست كه روي تابلو دم در و نايلون هاي خريد آن مي شود آرم شهرداري را ديد. ما هم از مشتري هاي اين بازار هستيم و هفته اي دو بار در كنار مردم توي صف مي ايستيم؛يا غر مي زنيم و يا مجبوريم به غر زدن هاي ديگر مردم گوش كنيم.

 كسي روي موضوع بازار تره بار كار كرده يا نه را نمي دانم اما قاطعانه مي توان گفت اگر بازار تره بار هر محله مطالعه موردي شود داده هاي زيادي از سبك زندگي مردم بدست مي آيد كه بر اساس آن مي توان لااقل براي اين شهر بي سر و دم برنامه ريزي هاي بهتري كرد.

آنچه در نگاه اول در بازار ديده مي شود وجود مردمي از تمام طبقات اقتصادي. تو در پاركينگ بازار ماشين هاي مدلي را مي بيني كه صندوق عقب ماشينشان را پر مي كنند از تره بار و ميوه. وارد بازار كه مي شوي همين مردم معمولي را كه مثل ما نانشان را به نرخ روز مي خورند – نه از آن جهت!- مي بيني كه درصف ايستاده اند و فروشنده هاي غالباً افغاني نايلون هاياشان را به هواي يك كيلو، پر كرده اند از سه كيلو. و خوب تر كه دقيق شوي مردمي را مي بيني كه سرشان را پايين انداخته اند براي همان خيار و پياز و سيب زميني با يارانه دولت و دست به دامن فروشنده ها و صاحب دخل مي شوند كه چند تا از آن را بينداز در كيسه شان.

شايد مشتري هاي بازارهاي تره بار تقريبا در چند طبقه مشترك گنجانده شوند و شبيه هم باشند اما نوع كالاهايي كه در آن ها توزيع مي شود متفاوت است و گاه عادلانه نيست. مثلاً بازار تره بار نياوران را خوب مي دانم كه ميوه اش عالي است. و گوشت و ماهي اش و تره بارش. كه خيلي از آن ها با حاجي ارزوني هاي معتبر رقابت مي كند. اما در همين بازار ميوه محله ما به ندرت مي توان ميوه خوب و رسيده ديد. و جز موز و گاهي خيار بقيه آن ها يا نرسيده اند. يا لك دارند و يا محصول درجه چندم كشاورز بوده اند كه خريده شده اند. و تازگي ها هم فهميده ام همان موز را هم كه خوب بود كيلويي 200 تومان گران تر از حاجي ارزوني خيابان قبا مي خريده ايم!

مردمي را كه در تره بار مي بينم معمولاً از خريد خود ناراضي اند. البته وقتي بازار مرغ مي آورد و به آن ها هم مي رسد لبخند رنگ پريده اي بر لبانشان نقش مي بندد.

در بازار تره بار تو در ظاهر حق انتخاب داري و مي تواني هر كالايي را كه عرضه مي شود البته به شرط رعايت صف هاي بلند داشته باشي اما وقتي نيم كيلو ليمو ترش شيراز طلب مي كني در كيسه ات علاوه بر آنكه بيشتر از يك كيلو مي ريزند و جاي اعتراض نمي گذارند ليموهاي خرابي مي افتد كه برخي به مرحله عماني شدن رسيده اند. و تو حق نداري آن را از كيسه ات بيرون بياوري!

رفتار فروشنده ها با مردم غالباً بي ادبانه است. كه اين گاه مشاجراتي را هم در پي دارد كه مثلاً پسرم درست صحبت كن من جاي پدر تو را دارم! و بعد ... بعدش را نمي گويم.

مردم اين بازارهاي تره بار مي توانند جامعه آماري تحقيقات زيادي باشند كه خيلي از آن ها نه در دانشگاه درس مي خوانند نه در سالن سينما و تئاتر ديده مي شوند و نه به راهپيمايي مي روند. مردمي كه ساكن محله من و تو هستند و خيلي از آن ها يا در تلويزيون و روزنامه و ماهواره ديده نمي شوند و يا به درستي فهم نشده اند.

خلاصه اينكه مي توان ساعت ها در مورد اين بازارها نوشت و نوشت. و در كنار تحليل ها كلي هم خاطره هست كه ارزش بيان شدن دارد. آن را يا در نوشته اي ديگر و يا در وبلاگي ديگر كه دارد ساخته مي شود خواهم نوشت.

 

 

شنبه 25 مهر138812:29فاطمه جناب اصفهانی |

 
پشتیبان بلاگفا