تبليغاتX
مردم معمولی

 

دارم شام را آماده می کنم که اخبار می گوید به دنبال درگیری های امشب عراق و بمباران شهرک صدر توسط نظامیان امریکایی امروز مادری همراه 4 فرزندش  کشته شد.

به خانواده های عراقی فکر می کنم. فکرم می رود پیش همه آن مردم که با این آشفتگی نیازهای اولیه خود را چگونه تامین می کنند؟

یاد کمک های مردم ایران به کشورهای دیگر می افتم. جنگ لبنان و فلسطین و حتی سونامی؛ و یاد پیام مسئولین محترم می افتم که زیر نویس حرف هایشان شماره حساب می شد برای دریافت کمک های نقدی و آدرس هلال احمر لابد، برای دریافت کمک های غیر نقدی. و باز هم تصاویر هواپیماهایی که از فرودگاه ایران به کشوری دیگر پرواز می کرد تا با کمک های مردمی و دولتی به نجات جان آدم های بی گناه و معمولاً غیر نظامی بینجامد. ( چه حرفی ! کمک به نظامیان را که دیگر تلویزیون نشان نمی دهد که ما بفهمیم!)

و بعد از همه به مردم شهرک صدر که یادم نمی آید این روزها شماره حسابی برایشان اعلام شده باشد. شاید هم اعلام شده است و من با خبر نیستم.

بعد با خودم می گویم اگر اعلام نشده چرا زیر نویس هر خبری نمی شود که مردم بیایید و بشتابید به کمک هم نوعان خودتان که از قضا شیعه هم هستند.

شاید ذهنیت منفی مردم ایران نسبت به مردم عراق که هشت سال جان فرزندانشان را گرفته اند و شهید داده اند موجب می شود که دولت زیاد سر به سر مردم نگذارد که بیایید به قاتلین فرزندانتان کمک کنید تا زنده بمانند.

شاید هم وضعیت کشور خودمان که گوجه فرنگی دوباره دارد بازی در می آورد و گرانی خانه و تورم و خشکسالی و از همه مهمتر انتخابات و برکنار کردن و شدن این وزیر و آمدن آن یکی و ... باعث شده است فعلاً سرمان به کار خودمان باشد.

شاید هم کمک می شود و ما مردم بی خبریم.

شاید هم موارد دیگر باشد و باید اضافه کرد.اما من فکر می کنم بی خودی نیست که شماره حساب اعلام نمی کنند.

چراکه برای همه ما گران تمام می شود. افزایش نرخ در چه؟

در فکر!

 یعنی قرار شود که کمک های مردمی بگیرند و مردم بگویند مگر تا همین دیروز نگفتید این ها را که دیدید از هر فاصله ای بکشید، حالا چرا دارید می گویید بیایید از مرگ نجاتشان دهید؟

و حالا هر چقدر هم که بزرگان بیایند توی این رسانه ها منبر بروند که مردم! زمانه عوض شده است و صدام مرده است و ... هیچ فایده ای ندارد. چرا که اینطوری بیشتر مردم را به فکر کردن و سوال کردن تحریک کرده اند و کی زمانه عوض شد و چجوری عوض شد و از اول چرا شروع شده بود و ... و باز هم از آنجا که فضای گفتمانی رسانه های ما یک سویه است و مردم رادیو تلویزیون خیلی اتفاقی دقیقاً همان چیزهایی را می گویند که مسئولین می خواهند، صدای مردمی که حرف های دیگری دارند خفه می شود و زیر پوست می ماند و دمل می شود و شاید خدای نکرده یک روز هم بترکد. و اصلاً آقاجان سری که درد نمی کند دستمال که نمی بندند که !

و اگر ترکید فرزندان پدرانی که این تلویزیون را گرفتند دوباره آن را فتح می کنند. شاید آن ها به رسالتی که امام با دانشگاه نامیدن صدا و سیما روی دوششان گذاشت عمل کنند.

حرف آخر این که وقتی ما هنوز نتوانسته ایم مساله جنگ ایران و عراق را حل کنیم چرا می خواهیم از سوراخ های مشابه دوباره گزیده شویم و در هر دیدار با سفیر و دیدار مردمی حرف از آمادگی در جنگ می زنیم؟

آیا ما از امام تنها توی دهن دشمن زدنش را نشنیده ایم؟
پنجشنبه 12 اردیبهشت13870:23فاطمه جناب اصفهانی |

خیلی ها دوست دارند اتفاق های خوب را در خانه خودشان جشن بگیرند.بله برون، نامزدی، ولیمه، تولد، هیات و حتی عروسی.  تا همه بیایند خانه شان و همه اتاق ها پر شود از مهمان. خیلی ها اما سالن را جایگزین منزل کرده اند و هر مراسمی را در آنجا می گیرند. افطاری، پا گشا، ولیمه، دید و بازدید و ... .

هر کدام از این مدل مهمانی ها مزیت های متفاوتی دارد اما من هم مثل مادر فکر می کنم خانه لطف دیگری دارد و مگر چند روز خوب در زندگی هرکدام از ما اتفاق می افتد که بخواهیم آن را از زیر سقف خانه خودمان حذف کنیم؟!

ضرب المثل های زیادی درباره خانه وجود دارد که یکی از قشنگ ترین آن ها این است: مهمان به روی باز می آید نه به در باز!

روی معماری این خانه ها هم که خب زیاد کار شده است. اما هنوز منبعی مطالعه نکرده ام که به نفس خانه + اعضایش پرداخته باشد.

یعنی از معماری که این خانه را بنا کرده بگیرد و به وضعیت اتاق های + افرادش پرداخته باشد و بعد آمده باشد از مهمان هایی که به این خانه می آیند و می روند بگوید و بعد اندکی از جوانانی که نقششان از خانواده جدا می شود و می روند سر خانه شان بگوید و آن بنا که بعد از اینهمه اتفاق های خوب و بد برای ساکنانش چگونه شده است.

مثلاً آثار به جا مانده از نقاشی کودکانه ای روی دیوار که می توانسته مال 3 سالگی فرزنده یا نوه بوده باشد و یا درخت سیبی که به اسم فرزندان است یا ... .

 

فیلم به همین سادگی میر کریمی اما خوب ساخته شده بودکه مرا یاد چراغ را من خاموش می کنم زویا پیرزاد افتادم.

هر فردی در خانواده، با تصویر تعریف شده بود. اگرچه این یک نوع زندگی است و مسلماً مدل های متنوعی از زندگی وجود دارد. شاید به اندازه هر خانواده چند نفره یا تک نفره.

خلاصه اینکه این خانه و اعضایش یکی از مهمترین سوژه هایی است که اگر رویش کار نشود و مکتوب نشود می تواند خیلی زود از حافظه تاریخی ما پاک شود. حالا اینهمه موسسه با شعار خانواده توجهی به این مساله دارند یا نه، کار شده است یا نه و اینکه چه روشی باید برای ثبت آن به کار برد از سوال هایی است که ذهنم را این روزها درگیر می کند.

شنبه 31 فروردین138710:3فاطمه جناب اصفهانی |

یا خدای عزیز

معلوم نیست سال دیگر را چند روز زندگی کنیم. گیریم که زندگی هم کنیم اما معلوم نیست چند روز را واقعاً زندگی کرده باشیم. و همینطوری حساب روزهایی که زندگی کرده ایم را داریم؟ خودم را می گویم. و فکر می کنم زیاد بوده آن روزها در این سال. که زندگی کرده ام.

شب عجیبی است شب آخر سال. بچه که هستی نگران بیدار شدن وقت سال تحویلی و عیدی ها و دید و بازدیدها و کفش و لباس نو. وقتی که بزرگتر می شوی می روی توی فکر. فکر همه روزهایی که گذشت تا آنجا که یادت بیاید.

و لحظه سال تحویل خواهد آمد. چه بعضی ها دیگر نباشند چه تازه آمده باشند. و تو می توانی جزو هر دو دسته باشی.

و لحظه سال تحویل خواهد آمد. همان لحظه ای که بیشتر خانم ها تا ثانیه ای مانده به آن دارند کار می کنند. و چه مثل چالبی است که می گوید لحظه سال تحویل هر کاری بکنی تا آخر سال داری همان کار را می کنی. و بعضی مردم واقعاً اعتقاد دارند به آن !

و لحظه سال تحویل می آید. و تو سعی می کنی در همان لحظه ای که داری قرآن می خوانی دعا هم بکنی. برای همه. آن هایی که می شناسی و نمی شناسی. و برای خودت. و هیچوقت جمع این تو کار را با هم نفهمیدم.

و لحظه سال تحویل می آید. با دعایی که به نظرم زیباترین دعاهاست:

بسم الله الرحمن الرحیم

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

سلام.

چهارشنبه 29 اسفند138623:9فاطمه جناب اصفهانی |

سوار مترو می شویم تا برویم بازار. یکی از دوستان این روزها رفته است و مرا هم تحریک کردند تا بروم و بیشتر مردم را تماشا کنم. می روم.

از همان ایستگاه میرداماد دو تا خانم سوار می شوند و کالاهایشان را برای فروش به معرض تماشا می گذارند. یکی کیف پلاستیکی 500 تومانی و سبد لباس 1000 تومانی می فروشد؛ و دیگری تی شرت 2000 تومانی.

مصلی پیاده می شوند. پیرزنی سوار می شود که می گوید دخترش ام اس دارد که در آسایشگاه است. گل سرهای 500 تومانی، کیف ابزار 1000 تومانی دارد برای فروش.

دو تا ایستگاه بعد پیاده می شود. و پیرزن دیگری سوار می شود که می گوید فرزندش زندان است و خودش باید خرج زندگی را بدهد و لطفاً یک کمکی بکنید.

                                          

و چند نتیجه از این تماشا:

1-  معمولاً کالاهایی برای فروش در قطارهای مترو انتخاب می شوند که: زنانه باشد، از 2000 تومان بیشتر نباشد، کوچک و قابل حمل در کیف های چرخ دار یا معمولی باشد، متنوع و رنگارنگ باشد، کاربردی باشد، کیفیت جنس زیاد هم مهم نیست ... .

2- فروشنده ها یا خیلی به مسافران اعتماد دارند، یا حافظه قوی دارند چراکه مثلاً به فردی که اینطرف نشسته چند تا از جنس را می دهند تا انتخاب کند و خودشان می روند چندتا صندلی آنطرف تر که تبلیغ جنس را کنند.

3- فروشنده ها با هم هماهنگ هستند و معمولاً جنس تکراری نمی آورند.

4- برخی از آنها از عوامل کمک دهنده احساسی (خرج یک خانواده را می دهم، بچه ام مریض است، زندان است ...) استفاده می کنند و برخی فقط به تبلیغ جنس اکتفا می کنند.

اما در مورد مسافرانی که این جنس ها را می خرند:

قبل تر ها که سوار مترو می شدم و زمان زیادی از افتتاح مترو نگذشته بود مردم سعی می کردند خرید نکنند و یک جوری این امر را بی کلاسی تلقی می کردند اما حالا آن فضا از بین رفته است و شاید بتوان مسافرانی که خرید می کنند را به این چند دسته تقسیم کرد:

1- خرید می کنند چون به این کالا نیاز دارند و نمی خواهند وقتشان را تلف کنند.

2- برای تفریح خرید می کنند و زیاد ضروری نیست.

3- خرید می کنند چون دلشان برای فروشنده زن می سوزد.

4- خرید می کنند چون می خواهند این کالا را هم تجربه کنند.

5- خرید می کنند چون توی رودربایستی گیر کرده اند. (مثلاً خانمی که کتاب امام زمان (عج) را می فروخت و تو را در معذوریت قرار می داد که شما که مسلمانی و چادر سرت می کنی اصلاً امام زمانت را می شناسی و می دانی سوال شب اول قبر چیست و ...)

6- عادت دارند که همیشه خرید کنند و نوع کالا زیاد فرقی ندارد.

7- خرید می کنند چون ارزان است.

8- خرید می کنند چون برای خرید برخی از کالاهای خاص اصلاً به مغازه مربوطه نمی روند.

و اما کالاها معمولاً شامل کیف پلاستیکی، لوازم آرایش، جوراب، گل سر، وسایل آشپزخانه(دم کنی، دستمال، پیش بند، جای سبزی، سفره)، لباس های زنانه، رومیزی، لوازم التحریر، تی شرت، کتاب ( با موضوعات: شناخت دین، اهل بیت، رمان های عاشقانه، رموز موفقیت، روانشناسی و ...)، ادعیه (آیه الکرسی، زیارت عاشورا و ...).

من تا اینجای لیست را دارم.

بارها قسمت غیر مخصوص بانوان سوار شده ام اما ندیده ام جز فال که کودکان می فروشند چیز دیگری به فروش برسد. آنهم حتماً دلایلی دارد.

خلاصه اینکه این واحد مترو هم تبدیل شده است به یک بازار متحرک!

باید پذیرفت که مدرن شدن مردم ما و تغییر دادن هر تکنولوژی متناسب بافت فرهنگی خود از نکات بسیار جالبی است که جای کار زیادی دارد که احتمالاً چون مرغ های همسایه زیادند و تمایل صاحبنظران ما هم معمولاً به خوردن غاز بیشتر است معمولاً دیده نمی شد.

شنبه 25 اسفند138623:13فاطمه جناب اصفهانی |

 

به دعوت دوست خوبمان رفته بودیم تعزیه. روستای قودجان(یا کودکان) در شهر خوانسار. می گفتند عمر این تعزیه که تنها ده روز آخر ماه صفر برگزار می شود به 25 سال می رسد و به زمان فتحعلی شاه بر می گردد.

 تعزیه های آخر را آنجا بودیم که تعزیه ابولفضل(ع) تعزیه امام حسن (ع) و روز عاشورا بود.

آنچه در آنجا دیدم تنها تعزیه نبود بلکه مردمی بود که به تماشای تعزیه آمده بودند.

تکیه و حسینیه ای که برای اجرای مراسم تعزیه ساخته شده بود معماری عجیبی داشت که خاص خودش بود و بعید می دانم روی این بنا تحقیقی شده باشد.

این تکیه 3 طبقه بود که در طبقه اول آقایان و طبقه دوم و سوم خانم ها بر روی سکوهایی که برای این منظور درست شده بود و روی هرکدام گلیمی به همان ابعاد پهن بود، تعزیه را تماشا می کردند.

                                                     

هر روز دو تعزیه برگزار می شد که هر تعزیه بیشتر از 4 ساعت طول می کشید. برخی از مردم قودجان خودشان از شب قبل در تکیه می ماندند تا فردا جای بهتری داشته باشند. با اینحال در طول زمان تعزیه هیچ کس را نمی دیدی که ابراز خستگی کند. چه کوچک چه بزرگ. با اینکه همه مردم قودجان و خیلی از خوانساری ها هر سال می آمدند و از پیر و جوان و بچه متن های تعزیه را معمولاً از بر بودند.

سکوهای زنانه در سه ردیف و به ترتیب مانند سینما از کوتاه تا بلند ساخته شده بود تا همه بتوانند در هر مکانی که نشسته اند آن را تماشا کنند.

زنان و برخی مردان معمولاً همراه خودشان زنبیل می آوردند که در آن ناهار، خوراکی برای کودکان، فلاکس چای، استکان و آجیل و اینها بود.

آنچه تعجب ما را بر انگیخت تخمه خورد مردم قودجان در حین تماشا و حتی همزمان گریستن بر واقعه عاشورا بود. و این باعث شد تا به واقع درک کنیم که تابوهای فرهنگی مانند تخمه نخوردن در ایام سوگواری و عزا می تواند خاص مناطقی از جغرافیای فرهنگی باشد و در جای دیگر تابو نباشد.

با شروع شدن تعزیه در مردانه چای داده می شد . به این صورت که سینی های استکان پشت سر هم به تکیه آورده می شد، جوانی استکان و نعلبکی را جفت می کرد و پیرمردی چای و می ریخت و می داد و نفر بعدی قند تعارف می کرد. و نفر بعدی هم پشت سرش استکان های خالی را جمع می کرد. و همه اینها برای هر استکان فقط 5 ثانیه طول می کشید(که زمان گرفتم).و با اینکه جمعیت این تکیه یک استادیوم تخمین می زدند اما همه این چای دادن تکیه به نیم ساعت هم نمی رسید.

ورود مردم به زنانه و مردانه اندکی متفاوت بود. در زنانه معمولا جوانی می آمد و برای 20 تا 30 نفر جا می گرفت و بعد آنها می آمدند.

اما در مردانه معمولاً وقتی جوانان و نوجوانان با چیپس و پفک و تخمه زودتر می آمدند و تا شروع شدن تعزیه گپ می زدند.

در تعزیه اول وقتی که حضرت ابولفضل(ع) به شهادت رسید و تعزیه را به اوج رساند شاهد بسته هایی بودم از قسمت زنانه(طبقه دوم و سوم)که به پایین پرتاب می شد. وقتی از کنار دستی ام پرسیدم که این بسته ها چیست گفتند: پول، پارچه، سربند ... نذر کرده اند! حاجت می دهد!

                                                   

خیلی ها هم اسکناسشان را همین طوری رها می کردند تا برسد پایین. همه این ها می افتاد روی سر آقایان و آنها هم به محض دریافت می انداختند در نایلون انتظامات حاضر در تکیه.

دوستمان که عموی ایشان از متولیان و بانی تکیه است می گفتند این پول ها اینقدر زیاد است که آنها را در اتاقی کود کرده ایم تا روز آخر شمرده شود و توسط ماموران مسلح حفاظت می شود.

این نذرها در تعزیه آخری که ما دیدیم نوع متفاوتی داشت. وقتی که امام حسین (ع) قبل از کشته شدن فرصت نماز خواندن خواستند یکهو چند نفر از بازیگران تعزیه دور ایشان حلقه زدند بعد انتظامات دور آنها و یکهو نصف مردم خودشان را رساندند روی سن. همه اینها چند ثانیه هم نکشید. آنقدری که تصور می کردی مسابقه دویی دارد برگزار می شود و همه از هم سبقت می گیرند.

وقتی پرسیدم چکار دارند می کنند؟ خانمی گفت: مردم نذر سجاده کرده اند. اگر پول بیفتد روی سجاده امام حسین(ع) حاجت روا می شویم. و من تازه فهمیدم معنای جملاتی که صبح می گفت نذر سجاده نذر سجاده یعنی چی. جمعیتی که نذر داشتند و حتما هم باید پول را می انداختن روی سجاده آنقدر زیاد بودند که نیم ساعت از زمان تعزیه به همین مساله گذشت.

نکته جالب دیگر این بود که چند نفر هم دور شمر را گرفته بودند که لابد از مردم کتک نخورد. که شنیده ام در جایی مردم شبیه خوان شمر را سر هم بریده اند!

آنچه به نظرم جالب می آمد این بود که سطح رفاه اقتصادی مردم خوانسار و آن روستا به نظر بالا بود و این را می شد از روی پوشش کودکانشان و خودشان و موبایل هایی که دست می گرفتند و اسکناس هایی که پایین می انداختند فهمید. و با اینکه قریب به اتفاقشان موبایل داشتند اما مثل ما که هر جا می رویم ، مجلس عزا، کلاس دانشگاه، سینما! تئاتر! ... نه تنها روی سایلنت نمی گذاریم بلکه جواب هم می دهیم نبودند. در این چند روز جز چند مورد ندیدم که مردم حین تعزیه موبایلشان دستشان باشد.

در بین این نذورات چیزهای جالب دیگری هم بود . مثلاً خانمی که کیک آورده بود و فقط به بچه ها می داد. یا خود مردم قودجان که از هرچند خانه یکی نذری می داد.

در حین تعزیه مردم فرزندان نوپا و نوزاد خود را به مسئولین انتظامات می دادند و آنها بچه ها را می بردند روی سن تا شبیه خوان امام حسین(ع) یا حضرت ابولفضل(ع) همانطور که داشتند متنشان را می خواندند، روی سرشان دست بکشند تا سلامت باشند و یا عاقبت به خیر شوند.                                                

باورپذیری تعزیه، نذورات، اعتقادات، مناسک تماشای تعزیه، ادب تماشاچیان نسبت به تعزیه و شبیه خوانان ... همه و همه عکس های زیبا و عجیبی است که از مردم معمولی قودجان (یا کودکان) در خاطر سپرده ام.

دوشنبه 20 اسفند138610:50فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

1- یک کانال دارد برنامه نزار القطری و امیر حسین مدرس - که این روزها دارد به عنوان مجری مذهبی شناخته می شود- نشان می دهد.

                 -    -      

مثل پارسال که همه جا سامی یوسف نشان می داد.

 

2- کانال دیگر دارد مراسم تجلیل از پیرغلامان اهل بیت که در جماران برگزار شده بود را نشان می دهد.

 

3- من دارم فکر می کنم که این نزار القطری دارد همه مداحان خودمان از جمله کریمی و هلالی و ارضی و حدادیان و ... را کنار می زند و یک تنه جلو می آید. و بیشتر دلم می خواهد بگویم جلو می آورندش!

چه حکمتی است نمی دانم. آگاهانه است یا ناآگاهانه نمی دانم. همین قدر می دانم که ستاره های تلویزیون نیم درصد ستاره های مردم هم نیستند و مردم کار خودشان را می کنند و هیات خودشان را می روند و عزاداری خودشان را می کنند.

پارسال سامی یوسف برامان انگلیسی می خواند؛ امسال نزار القطری عربی می خواند. سال دیگر حتماً فرانسه ای آلمانی جایی مداحی به ایران صادر می کند تا ستاره شود.

راستی چندتا ویژه برنامه همین موسوی مداح قدیمی خودمان را معرفی کرده است؟

صدای جامعه شناسی خودمانی می آید که دارد می گوید: مرغ همسایه غاز است!

 

4- می گویند به اعتراض و درخواست استادان زبان و ادبیات فارسی اس ام اس فارسی می خواهد بشود 8 تومان و اس ام اس پینگیلیش همان نرخ بماند با بیشتر شود.

 

5- می گویم این پارادوکس فرهنگی، بزرگ شده دست همین هایی است که خودشان را مسئول ملت می دانند و گرنه مردم به طور طبیعی مشکلات و تعارضات فرهنگی خودشان را حل می کنند؛ چه داد بزنیم که باباجان! ما مدرن شده ایم ها! چه بدون داد قبول کنیم که یک جاهایی همان جامعه سنتی هستیم.

 

6- تو می گویی با این همه پارادوکس چه باید بکنیم؟

 چی؟ صدات نمی یاد! آهان!

ما دوباره رای می دهیم!

پنجشنبه 9 اسفند138613:23فاطمه جناب اصفهانی |

                                                

به نظر شما کرگدن ها در این کتاب مردم معمولی و یا "توده مردم" که هردو البته نیاز به تعریف دارند-  هستند؟

و آنها که کرگدن نمی شوند ...

مقدمه کتاب با قلم جلال را دوباره بعد از مطالعه کتاب می خوانم.

چقدر از جلال خوشم می آید. او در مقدمه کتاب کرگدن (1384) که خود ترجمه اش کرده است، در توصیف برانژه، تنها کسی که کرگدن نمی شود می گوید:

"بعد مساله « تعهد » است که همه از دوش بر می دارند تا فقط برانژه به دوش بگیرد که تسلیم ناشدنی است. و این برانژه ... آدمی است که از شدت احساساتی بودن مالیخولیای می نماید - بی بند و بار است، عقل گرا نیست بلکه حال گرا است اما سخت باهوش است و از آن سخت تر بیدار و هوشیار" .

این چند روز من هم هِی می روم جلوی آینه تا ببینم مبادا روی پیشانی ام شاخ درآورده باشم!

درست مثل روزهایی که مسخ کافکا را خوانده بودم و می ترسیدم بخوابم و فردا سوسک شده باشم.

و یا مطالعه کتاب کوری که با خواندنش توهم کور شدن در خیابان و ترافیک ... گرفته بودم.

و حالا ... به خودم می گویم فاطمه جان !

سوسک و کرگدن و کوری را آنها نوشتند و شدند. شما حتماً یک موجود دیگر می شوی.

و راستی نشده ام؟

و راستی نشده ایم؟

و راستی اگر بشویم چه شکلی می شویم؟

و راستی ... شاید فقط نیاز به یک آینه باشد. همین.

 

پ.ن. خوب که فکر می کنم می بینم در قرآن کم نداریم از این تعابیر و روایت ها. که او خود بزرگترین راوی است.

و چه خوب بود اگر کسی قرآن را اینگونه برایمان روایت می کرد.

و چه خوب تر بود که قرآن خودمان را هم بهتر بخوانم.

 

پنجشنبه 2 اسفند138611:34فاطمه جناب اصفهانی |

از شریعتی دوراهی قلهک می خواهیم آژانس بگیریم برویم میدان شهدا.

به همه شماره هایی که داریم زنگ می زنیم اما هیچ کدام قبول نمی کنند ما را به این مقصد ببرند.

می رویم سر خیابان ماشین بگیریم. هِی می گوییم دربست!

-        تا کجا؟

-        شهدا.

پایشان را می گذارند روی گاز و می روند.

یعنی الهیه و اقدسیه و سعادت آباد و فرحزاد و ولنجک و پاسداران و ... ترافیک نیست و فقط شهدا ترافیک است؟

یا آنها کرایه تاکسی را می دهند و ما ......

اسم خیابان ها را می گذارم کنار هم و بهشان فکر می کنم.

چهارشنبه 1 اسفند13860:18فاطمه جناب اصفهانی |

 

امروز یعنی 29 بهمن، یعنی روز سپندارمذگان، یعنی همان روز ولنتاین ایرانی، هرچه چشم انداختم خیابان میرداماد، ونک، ولیعصر و حوالی خیابان های دیگری که از آن گذشتم هیچ خبری از هدیه های مخصوص این روز و روابط عشقولانه و ... نبود و پیس بینی هایم درست از آب در آمد.

 آیا فرهنگ بزرگداشت عشق ورزی اصلاً در فرهنگ ما وجود ندارد و واقعاً وارداتی است؟

آیا روابط اجتماعی که در لایه های فرهنگی و اجتماعی ما بصورت طبیعی وجود دارد اما مشروعیت دولتی و در برخی موارد مشروعیت دینی ندارد، به دنبال مناسک و مراسم وارداتی راه نمی افتد برود؟

آیا نباید به جای اینکه سرمان را مثل کبک زیر برف رسانه ها و جلسات سخنرانی و روزنامه ها و نشریات و همایش ها کنیم با واقعیتی که دارد اتفاق می افتد روبرو شویم؟

البته اگر بخواهیم این واقعیت ها را  هم بپذیریم، روبرو می شویم با یک همه پارادوکس! مثل همین آخری :

چطور می توان در یک کشور به روابط بین دختران و پسران مشروعیت داد و هنوز اسلامی ماند؟

بچه که بودیم می خواندیم:

تاپ تاپِ خمیر

شیشه پر پنیر

دست کی بالا؟

آن موقع این سوال پاسخ داشت اما حالا که بزرگ شده ایم ...

دوشنبه 29 بهمن138622:39فاطمه جناب اصفهانی |

                                       

1-    دیروز ظهر مهمان عزیزی داشتیم که می خواست برای عروسش هدیه ولنتاین بخرد! هرچقدر هم ما توضیح دادیم که باباجان هدیه ولنتاین را که مادر شوهر نمی خورد گفتند که دوست دارند برای عروسشان هدیه بخرند و به فلسفه اش هم کاری ندارند. و انگار همین بحث جرقه ای شد تا مادرزن ها و مادرشوهرهای تازه فامیل هم به فکر هدیه ولنتاین خریدن بیفتند!

2-    دیروز عصر وقتی عازم منزل یکی از دوستان عزیز بودیم به خانه جوان رفتیم تا هدیه بخریم که با صحنه جالبی روبرو شدیم؛ مغازه پر از قلب و عروسک و "آی لا ویو" شده بود و کالاهای همیشگی تا آنجا که می شد کنار رفته بود.  از آنجا که با یکی دیگر از دوستان همانجا قرار داشتیم منتظر شدیم و این فرهنگ وارداتی را از نزدیک تماشا کردیم.

در میان خریداران قشر جوان بیشتر از همه. یا دخترها آمده بودند برای دوست پسرشان خرید کنند و فردا هدیه بدهند؛ یا پسران برای دوست دخترشان. قشر دیگر زن و شوهرهایی بودند که خُب آقا برای خانم هدیه می خرید. و یک چیز جالبی که از نزیک دیدم مادر شوهری بود که همراه پسرش آمده بود برای عروسش خرید کند! البته دیدم مادری را که از این قلب های عشقولانه برای دختر خردسالش خریده بود.

به این موضوع ولنتاین علاقه مند شده و امروز تحقیق کردم. یکی از دوستان وبلاگی چند وقتی روی این موضوع کار کرده بود و 8 تا روایت در آورده بود که ولنتاین سابقه اش چیست و از این حرفها.

نکته جالب اینکه در اکثر وبلاگ ها با وجود اینکه گفته بودند 14 فوریه ولنتاین یا روز عشاق است اما اشاره هم کرده بودند که در ایران ما خودمان چنین روزی داریم و آن هم تنها چهر روز بعد از ولنتاین اروپایی هاست.یعنی ۲۹ بهمن.

و حالا خیلی دلم می خواهد آن روز ایرانی هم از خانه بیرون بیایم و استقبال مردم را ببینم. درضمن اگر امروز ز هیچ کسی هیده نگرفته اید خدا را چه دیدید شاید گذاشته اند روز عشاق ایرانی خودمان هدیه تان را بدهند. پس امیدوار باشید.

و اما چند نتیجه اجمالی:

-        مردم ما سرشان درد می کند برای انجام مناسک ومراسم. چه نام مذهب را یدک بکشد چه نکشد. و اصلاً که گفته که رسم و رسوم دارد کم می شود؟ که در بعضی چیزها ما میل به افراط داشته ایم و داریم تا تفریط.

-        دولت جمهوری اسلامی ایران برای این روز با وجود اینکه سابقه فرهنگی اش را داریم هیچ کاری نمی تواند بکند. این روز دیگر مثل شب یلدا نیست که کلی پر رنگش کنیم. وگرنه می شود پارادوکس فرهنگی. بالاخره دوست دختر ، دوست پسر بودن خوب است یا بد؟

-        راستی این همه ماموری که گیر می دادند به روابط دختر و پسرها هنوز هستند؟ با آمدن این گشت های ارشاد که قرار است به حجاب گیر بدهند و امنیت را تامین نمایند کمتر می شنوم که کسی بگوید به خاطر رابطه اش با فلانی بازداشت شده. آهان! نه اینکه حجاب مصونیت است دیگر مشکلات رابطه نامحرم و اینها هم پیش نمی آید. پس دارند از پایه اصلاح می کنند و طرح بنیادی است! دستشان درد نکند که این قدر به فکر فرهنگ مردم هستند!

 

 

 

چهارشنبه 24 بهمن138611:25فاطمه جناب اصفهانی |

 
پشتیبان بلاگفا