امروز یعنی 29 بهمن، یعنی روز سپندارمذگان، یعنی همان روز ولنتاین ایرانی، هرچه چشم انداختم خیابان میرداماد، ونک، ولیعصر و حوالی خیابان های دیگری که از آن گذشتم هیچ خبری از هدیه های مخصوص این روز و روابط عشقولانه و ... نبود و پیس بینی هایم درست از آب در آمد.
آیا فرهنگ بزرگداشت عشق ورزی اصلاً در فرهنگ ما وجود ندارد و واقعاً وارداتی است؟
آیا روابط اجتماعی که در لایه های فرهنگی و اجتماعی ما بصورت طبیعی وجود دارد اما مشروعیت دولتی و در برخی موارد مشروعیت دینی ندارد، به دنبال مناسک و مراسم وارداتی راه نمی افتد برود؟
آیا نباید به جای اینکه سرمان را مثل کبک زیر برف رسانه ها و جلسات سخنرانی و روزنامه ها و نشریات و همایش ها کنیم با واقعیتی که دارد اتفاق می افتد روبرو شویم؟
البته اگر بخواهیم این واقعیت ها را هم بپذیریم، روبرو می شویم با یک همه پارادوکس! مثل همین آخری :
چطور می توان در یک کشور به روابط بین دختران و پسران مشروعیت داد و هنوز اسلامی ماند؟
بچه که بودیم می خواندیم:
تاپ تاپِ خمیر
شیشه پر پنیر
دست کی بالا؟
آن موقع این سوال پاسخ داشت اما حالا که بزرگ شده ایم ...

2- دیروز عصر وقتی عازم منزل یکی از دوستان عزیز بودیم به خانه جوان رفتیم تا هدیه بخریم که با صحنه جالبی روبرو شدیم؛ مغازه پر از قلب و عروسک و "آی لا ویو" شده بود و کالاهای همیشگی تا آنجا که می شد کنار رفته بود. از آنجا که با یکی دیگر از دوستان همانجا قرار داشتیم منتظر شدیم و این فرهنگ وارداتی را از نزدیک تماشا کردیم.
در میان خریداران قشر جوان بیشتر از همه. یا دخترها آمده بودند برای دوست پسرشان خرید کنند و فردا هدیه بدهند؛ یا پسران برای دوست دخترشان. قشر دیگر زن و شوهرهایی بودند که خُب آقا برای خانم هدیه می خرید. و یک چیز جالبی که از نزیک دیدم مادر شوهری بود که همراه پسرش آمده بود برای عروسش خرید کند! البته دیدم مادری را که از این قلب های عشقولانه برای دختر خردسالش خریده بود.
به این موضوع ولنتاین علاقه مند شده و امروز تحقیق کردم. یکی از دوستان وبلاگی چند وقتی روی این موضوع کار کرده بود و 8 تا روایت در آورده بود که ولنتاین سابقه اش چیست و از این حرفها.
نکته جالب اینکه در اکثر وبلاگ ها با وجود اینکه گفته بودند 14 فوریه ولنتاین یا روز عشاق است اما اشاره هم کرده بودند که در ایران ما خودمان چنین روزی داریم و آن هم تنها چهر روز بعد از ولنتاین اروپایی هاست.یعنی ۲۹ بهمن.
و حالا خیلی دلم می خواهد آن روز ایرانی هم از خانه بیرون بیایم و استقبال مردم را ببینم. درضمن اگر امروز ز هیچ کسی هیده نگرفته اید خدا را چه دیدید شاید گذاشته اند روز عشاق ایرانی خودمان هدیه تان را بدهند. پس امیدوار باشید.
و اما چند نتیجه اجمالی:
- مردم ما سرشان درد می کند برای انجام مناسک ومراسم. چه نام مذهب را یدک بکشد چه نکشد. و اصلاً که گفته که رسم و رسوم دارد کم می شود؟ که در بعضی چیزها ما میل به افراط داشته ایم و داریم تا تفریط.
- دولت جمهوری اسلامی ایران برای این روز با وجود اینکه سابقه فرهنگی اش را داریم هیچ کاری نمی تواند بکند. این روز دیگر مثل شب یلدا نیست که کلی پر رنگش کنیم. وگرنه می شود پارادوکس فرهنگی. بالاخره دوست دختر ، دوست پسر بودن خوب است یا بد؟
- راستی این همه ماموری که گیر می دادند به روابط دختر و پسرها هنوز هستند؟ با آمدن این گشت های ارشاد که قرار است به حجاب گیر بدهند و امنیت را تامین نمایند کمتر می شنوم که کسی بگوید به خاطر رابطه اش با فلانی بازداشت شده. آهان! نه اینکه حجاب مصونیت است دیگر مشکلات رابطه نامحرم و اینها هم پیش نمی آید. پس دارند از پایه اصلاح می کنند و طرح بنیادی است! دستشان درد نکند که این قدر به فکر فرهنگ مردم هستند!
رومن گاری و شاهکارهایش!
از این نویسنده اولین بار کتاب خداحافظ گاری کوپر را خواندم. و بعد زندگی در پیش رو. و بعد تر لیدی ال و بادبادک ها.
خداحافظ گاری کوپر داستان نسل سوم است که شاید در دل فرهنگ ما هم بنشیند. روایتی از جوانی خود رومن گاری است. داستان آدمی منزوی و متفکر که تا آنجا که می تواند از مردم دوری می کند اما بالاخره می افتد توی دایره زندگی یا همان ماداگاسکار واقعی! و عاشق می شود. حتماً این کتاب را بخوانید!
زندگی در پیش رو اما داستان نوجوانی است که در خانه یک پیرزن یهودی در کنار کودکان یتیم دیگر نگهداری می شود. این روایت باید از کودکی رومن گاری باشد چراکه این ادبیات و اطلاعات تنها می تواند از زبان کسی باشد که نوجوانی خود را واقعاً در نوانخانه گذرانده است.
و اما لیدی ال! داستان زنی از طبقه پایین که برای رسیدن اهداف یک حزب آنارشیستی به عنوان شاهزاده معرفی می شود و تا پایان عمر زندگی درباری را می گذراند اما!
این کتاب از آن کتاب هایی است که وقتی شروع کردی نمی توانی بگذاری زمین. این داستان نه صرفاً عاشقانه است نه سیاست نه فرهنگ نه چیزهای دیگر . ملغمه ای است از همه چیز در کنار هم که در آخر به نوعی جنون نزدیک می شود. شناخت این نویسنده از دنیای زنانه کامل است و گاهی فکر می کنم بهترین نویسندگان زن هم چنین روایت صحیح و جامعی از دنیای زنانه نداشته اند. این کتاب را هم توصیه می کنم.
اریک امانوئل شمیت ، راوی زندگی معمولی!
اریک امانوئل شمیت را با اسکار و بانوی گلی پوش (خانم صورتی) شناختم.
شمیت سه داستان دارد در کتاب گل های معرفت ترجمه سروش حبیبی که داستان های اسکار و بانوی گلی پوش، ابراهیم آقا و گل های قرآن و میلارپا در آن است.میلارپا را توصیه نمی کنم اما دو داستان دیگر بی نهایت زیبا است.
از شمیت مجموعه داستان یک روز قشنگ بارانی هم هست.روایت داستانی از زندگی پنج زن که در بعضی داستان ها تکرار می شوند.این کتاب را هم اگر شد حتماً بخوانید که هر پنج داستانش با ارزش است!
و اما یک نمایشنامه هم از شمیت داریم با همسرم می خوانیم به نام خرده جنایت های زناشوهری. حتی اگر به نمایشنامه هم علاقه نداشته باشید محال است این کتاب را بخوانید و لذت نبرید.او در این کتاب نگاه لایه ای بسیار جالبی دارد به مسائلی که برای یک زوج ممکن است اتفاق بیفتد.
نوای اسرار آمیز و مهمانسرای دو دنیا از دیگر نمایشنامه های شمیت است که هنوز نخوانده ایم.
*** هر دو این نویسنده های عزیز را همسرم به من معرفی کرد که من هم خواندن آثارشان را به شما توصیه می کنم. شما هم اگر پیشنهاد کتاب خوبی دارید معرفی کنید.
این روزها روزنامه ها خیلی عزیز شده اند و دو دسته قدرشان را بیشتر از بقیه می دانند. یکی کسانی که اخبار انتخابات را دنبال می کنند و می خواهند از خود جریان انتخابات و حواشی آن مطلع شوند؛ و دسته دوم هم خانم های خانه دار که با نزدیک شدن عید نوروز قدر این کاغذها را بیشتر می دانند و اصلاً هم وقتی برای خواندن آنها ندارند!
روزنامه در منزل کاربردهای متفاوتی دارد و از شیوه های متفاوتی هم فراهم می شود. ممکن است مرد خانه روزنامه بخرد و بخواند. یا خانم خانه روزنامه را در سبد خانواده قرار داده باشد که معمولاً انتخاب او در کنار مجلات روزنامه جام جم و سلامت است. این هم ممکن است که اصلاً روزنامه ای را مشترک باشند. یا شاید هم جوانترهای خانه روزنامه می خرند.
اما علاوه بر این ها ممکن است افراد خانواده روزنامه های باطله را از دکه روزنامه فروشی تهیه کرده باشند و یا وقتی دارند از مهمانی بر می گردند پرسیده باشند : راستی شما روزنامه باطله دارید؟
اما کاربرد این روزنامه ها در خانه از شیوه تهیه آن ها جالب تر است.
روزنامه در خانه جز مطالعه مصارفی دارد همچون:
سفره موقت، شیشه پاک کردن، خشک کردن سبزی جات، بکار رفتن در کابینت های آشپزخانه، هنگام سبزی پاک کردن، نگه داری تازه تر میوه ها مخصوصاً خیار و موز ( به این صورت که خیارها را نشسته در روزنامه بپیچید و در قابلمه روحی-رویی- در دار قرار داده و در یخچال بگذارید.)، پادری جلوی حمام، بسته بندی اجناس و لوازم مخصوصاً زمان اسباب کشی، کاربرد کاغذ الگو، زیر انداز بچه ها هنگام غذا خوردن، و صدها مصرف دیگر!
زمان مصرف این روزنامه ها از آنجا که بدون تاریخ اما معتبر است! و فاسد نمی شود ممکن است کوتاه بوده یا طولانی باشد. چقدر طولانی ؟ عرض می کنم.
گاهی وقت ها که روزنامه در لحظه استفاده می شود و دور انداخته می شود مثل سفره موقت ( بماند که بعضی وقت ها همان سفره موقت هم دو سه باری عمر می کند!). بعضی وقت ها مصرف یک ساله یا شش ماهه دارد. مثل وقتی که خانم ها روزنامه ها را برای نظافت بیشتر در طبقه های کابینت می اندازند و بعد ظروف را بر روی آنها قرار می دهند. بعضی وقت ها هم که مساله اسباب کشی است عمر روزنامه ها خیلی طولانی می شود. و من اسم این کاربردهای روزنامه در خانه را می گذارم به خاطر سه ویژگی نامنظم، ناخودآگاه و ناخواسته می گذارم بایگانی غیر حرفه ای!
مثلاً همین ماه پیش که پدربزرگ داشتند از طبقه دوم به اول نقل مکان می کردند، وقتی آمدیم برخی از ظروف قدیمی را جابجا کنیم دیدیم آن ها را لای روزنامه های امام آمد. پیچیده بودند. و روزنامه هایی که دقیقاً پر بود از اخبار همان روزهای سال 1357. که کلی ذوق زده شدیم و برای حفظ بیشتر ارزش های انقلاب آن ها را تا کرده و با خود آوردیم منزل.
اینطوری می توان فهمید که این خانواده در چه سال و ماهی اسباب کشی کرده اند.
اما نکته وقت گیر دیگر هم که گاهی ساعت ها فعالیت های خانم های خانه دار را به تعویق می اندازد و البته آقایان را که قرار است دو تا دونه لوستر پاک کنند و چند تا پنجره، مطالبی است که در روزنامه ها وجود دارد و هر خواننده ای را به خواندن تحریک می کند.
البته از این اتفاقات هم افتاده که سر خانه تکانی شب عید یهویی دو تا خواهر همدیگر را پیدا کرده باشند و ... .
نکته دیگر اینکه به نظر می رسد برای خانم های خانه داری که زیاد اهل مطالعه نیستند نام روزنامه و اینکه مال کودوم حزب و جناح است زیاد مهم نباشد، اما همیشه هم اینگونه نیست!
همین پارسال که برای یک مقاله ناچار به تهیه آرشیو چند روزنامه بودم و یکی از نزدیکان وقت رفتن پرسیده بود شما روزنامه باطله دارید راستی؟ بنده آرشیو را تقدیم کردم و با واکنش جالب ایشان و همسرشان روبرو شدم.
وقتی روزنامه ها که اتفاقی کارگزاران و اعتماد ملی روی بقیه قرار داشت تقدیم کردم یهویی فریاد بر آمد که: اعتماد ملی؟ کارگزاران؟ به به! چشممان روشن! و بنده از آنجا که می دانستم الان بحث منطقی و صحبت از آزادی اندیشه و اینها اصلاً جایی ندارد به روش مقاله ام اشاره کردم و گفتم که باباجان! اینجا کیهان و جمهوری و رسالت هم هست آخه! البته به گمانم چند تا فحش جانانه هم از جانب آن عزیزان نثار استاد محترم که چنین موضوعاتی را با این دایره تحقیق به دانشجو ساده می دهند! و از جانب خودم به خودم بابت این حس نوع دوستی شد که بماند.
و خُب. روزنامه های جناح راستی را برداشتند و باقی روزنامه ها هم شد سیاهی که به زغال - که بنده باشم - ماند!
خلاصه اینکه کاش یکی می آمد روی روزنامه های چندتا خانه مطالعه موردی می کرد.
تازه این ها یک کمی از کاربردهای روزنامه در خانه است. مصارفی که در بیرون از منزل مثلاً مغازه ها دارد که بحث دیگری را می طلبد.
حالا تصور کنید قیافه کادر یک روزنامه را که برای هر خبر کلی زحمت می کشند!
راستی با این اوضاع روزنامه های ما و صداقت در گفتار و اخلاق حرفه ای و اینها کدام نوع مصرف با ارزش تر است؟!
این روزها کتاب قیام حسین علیه السلام دکتر سید جعفر شهیدی را می خواندم. دکتر شهیدی هر واقعه ای را در بطن تاریخی آن سنجیده است که این امکان قضاوت را از ما در مورد مردمی که در آن دوره می زیسته اند می گیرد.
دکتر شهیدی به مردم هم به قوت سایر افرادِ برجسته نگریسته است.
اینگونه است که تو از آغاز کتاب تا فصل آخر بی خبر از مردم نیستی. مردمی که به اعتقاد من بیشتر از هر چیز مردمی معمولی هستند و خوی و روش ساده خود را دارند. جالب اینکه شهیدی این مردم را نیز ریشه شناسی می کند و آن ها را در فرهنگی که پرورش یافته اند معرفی می کند.
راستش این نوع نگریستن به مردم را پای منبر یا در کتاب هیچ کسی ندیده بودم.
مردمی که قبل از آنکه به بی وفایی و سستی عقیده معرفی شوند برای خودشان شناسنامه دارند.
یکی از دسته بندی های شهیدی برای مردم بعد از آنکه امام حسین (ع) حج خود را ناتمام گذاشت تا آن را تمام کرده باشد این است:
- مردمی که همراه امام شدند و با او شهید شدند.
- مردمی که همراه امام شدند اما بین راه به هر دلیلی او را ترک کردند.
- مردمی که در خانه هایشان ماندند و شاید در دل گفتند به خیر گذشت!
- مردمی که رفتند روی یک تل ایستادند و زاری کردند و گفتند : خدایا حسین(ع) و یارانش را یاری نما!
- مردمی که در مقابل او ایستادند و جنگیدند.
- و مردمی که اطلاع نداشتند.
این دسته بندی را البته من در آوردم و دکتر شهیدی در کتاب به آن اشاره کرده است.
و آنچه او معمولاً در پی مردم آورده است این جمله است که آن مردم داشتند امتحان می شدند. از کجا معلوم که اگر ما جای آن ها بودیم از این امتحان سرفراز بیرون می آمدیم؟
اصلاً این کتاب را کامل که بخوانی کلی جواب سوالاتت را می گیری اما نمی دانم چه حکمتی است که سوال هایی که در آخر داری از جواب هایی که تا کنون گرفته ای بیشتر است!
مردم مردم مردم! توی این صفحه ها پر است از مردم. مردمی که کمتر از هیچ خلیفه و سیاستمدار و رهبری تاثیر گذار نبوده اند. مردمی که اگر نبودند نتیجه طور دیگری می شد.
و دارم کتاب می خوانم که تلویزیون دارد ترانه های انقلابی می خواند. بوی گل و سوسن و یاسمن آید ... و تصویر را خودم می گذارم روی صدا و می پرسم ما اما در این مبارزه حق علیه باطل پیروز شدیم! ما انقلاب کردیم! و هِی آن مردم را با خودمان مقایسه می کنیم.
و البته می بینم مدل این دو رویداد با هم متفاوت است. و مدل این دو مردم. و زمان وقوع و و و.
می دانم که قیاس بی جایی است اما سوال شهیدی است از خودم : از کجا معلوم که ما مردم بهتری بودیم و باشیم؟
و این جمله امام حسین (ع) که :
مردم بنده دنیایند. دین را بر زبان می دارند چندانکه زندگانی خود را بدان سر و سامان دادند.
مردم نسل من اما کدام مردم خواهیم بود؟
پ.ن. خواندن این کتاب را به همه دوستانم توصیه می کنم. شاید بهانه ای شد برای دیدار و چای کنار هم.

و رادیو و تلویزیون 10-12 روز است که وظیفه شرعی خود می داند ترانه ها و عکس های آن روز را هِی تکرار کند مباد که فراموشمان شود!
آنقدری که همین مردم که الان می گویند یادش بخیر! ما هم بالای آن ساختمان بودیم ها! ما هم اسکناسمان را سوراخ کردیم ها! ما هم رفتیم بهشت زهرا شهید دفن کردیم ها! ما هم از کجا تا فرودگاه پیاده رفتیم ها! می گویند: دیگر شورش را در آوردند! هر کانالی می زنیم همین ها را دارد نشان می دهد که! اِی بابا!
و ما که ماهواره نداریم اما همسایه مان حتماً رِسیورش را روشن خواهد کرد.
2. انقلاب برای من و تویی که آن روزها نبوده ایم چه شکلی است؟
هیچ کس شاید به اندازه آقای لاریجانی و ضرغامی برای تصور ذهنی ما در مورد انقلاب زحمت نکشیده اند. این سریال های عشقولانه ای که به انقلاب ختم می شوند یهویی! این برنامه های زنده ای که به مجری های ژیگول و بند و ابرو شده و کت و شلور هاکوپیان پوشیده و هنرپیشگان جوان ختم می شود یهویی! و این اخبار که به ماشین امام از فرودگاه تا کجا ختم می شود یهویی!
آهان پس انقلاب اسلامی این بود!
3. چند وقت پیش خودم بودم انگار که به مادر و پدر می گفتم شمام خیلی حال می کردید ها! این شور جمعی و دویدن و هیجان و فریاد زدن و نقشه کشیدن و شعار دادن و شهید تشییع کردن و ... خلاصه انقلاب کردن!
4. و حالا نسل من هیچ انقلابی را نمی شناسد مگر آنچه تلویزیون و مدرسه به او گفته است. راستی وقتی نسل محمد امین ۲ سال دیگر برود مدرسه چقدر برایش دانستن اینکه انقلاب اسلامی چه بود و چه نبود اهمیت خواهد داشت؟ وقتی تعیین محتوای این تلویزیون بیفتد دست من و تویی که انقلاب را درک نکرده ایم چه خوراکی به نسل او خواهیم داد؟
و راستی خود این نسل که انقلاب کردند و روزی رادیو تلویزیون را گرفتند چه خوراکی به من و تو خوراندند؟
5. امروز صبح لحظاتی بعد از ورود امام به تهران تلفنی با یکی از نزدیکان صحبت می کردم. سلام کردم و این روز را که بیشتر متعلق نسل ایشان بود تبریک گفتم که گفتند: چه فایده ؟ ما انقلاب را پیروز کردیم؛ برایش زحمت کشیدیم. خون دادیم. اما شما چه کردید؟ خرابش کردید!
برق از سه فازم پرید! راستی ما باید برای انقلاب چه می کردیم که نکردیم؟
6. آقاجان محمد امین و ملیکا و محمد و نیلوفر و شقایق کارتون آقای شگفت انگیز و موش آشپز و مرد عنکبوتی و لاک پشت های نینجا و باربی را بیشتر از انیمیشن امام خمینی و انیمیشن های انقلاب اسلامی که پنج شنبه ها تماشاخانه نشان می دهند دوست دارند. چه کنیم؟
راه حل که زیاد است. مثلاً به کمپانی والت دیسنی سفارش کارتون انقلاب اسلامی بدهیم. چه کارتونی بشود ها!
7. دکتر شریعتی وقتی آمد سر کلاس بی مقدمه پرسید: کدام شما در خانه تان پرچم ایران دارید؟
(دست هیچ کس بالا نرفت.)
و من در دلم پرسیدم: کِی پرچم ایران هدیه داده ام و کِی پرچم ایران هدیه گرفته ام؟
(هیچ وقت!)
8. خلاصه اینکه این چند روز هر کانال که می زنی امام دارد از پله های هواپیما پایین می آید . فرصت را غنیمت شمرید که بعد از این چند روز انقلاب اسلامی تمام خواهد شد و امام از همان پله ها که پایین آمده بود بالا خواهد رفت!
بسم الله
شاید هم ضرورتش احساس نمی شود. شاید .
مردم معمولی منم؛ تویی؛ ماییم. که کسی روایتمان نمی کند. و برای همین مانده ایم بی روایت!
شاید هم این خصلت برگردد به حافظه فرهنگی مان!
شاید هم تقصیر این رسانه ها باشد که آمده اند و خودشان را جا کرده اند در زندگی مان . آنقدر که جا را برای خودمان تنگ کرده اند و شیوه زیستنمان را هم .
رسانه هایی که گویا تنها یک شعار دارند :
آدم های برجسته! حرف های برجسته! مکان های برجسته! اتفاقات برجسته! غذاهای برجسته! و خلاصه مردم برجسته!
شاید.
و حالا این فاطمه دارد از تبعید حرف می زند. تبعیدی خودخواسته از شهرِ دانشگاه و تئوری و نظریه پرداز و استاد و ایدئولوژی و پارادایم! (و کیست که بگوید یک تبعیدی هیچ چمدانی از گذشته ندارد؟!)
و راه افتاده است توی خانه و کوچه و خیابان که ببیند این بیست و چند سال را کجا زندگی می کرده است اصلاً! و شاید هم رسید به این جواب که چرا؟
خلاصه اینکه اینجا را گذاشته ام تا چیزنوشت هایم را بنویسم. و اگر راضی ام نکرد باز هم می روم سراغ همان دفتر یادداشت 80 برگ که هنوز هم جای خالی زیاد دارد.
پ.ن. مردم معمولی را میر اسدالله کتاب کرد و نوشت و نام کتاب را در ذهنم بزرگ کرد و آنقدر با ذهنم بازی کرد که نوشتمش. پس باید اول از او ممنون باشم و بعد از تویی که جان کلام وبلاگ من هستی .
ممنون و ممنون!