یا خدای عزیز
معلوم نیست سال دیگر را چند روز زندگی کنیم. گیریم که زندگی هم کنیم اما معلوم نیست چند روز را واقعاً زندگی کرده باشیم. و همینطوری حساب روزهایی که زندگی کرده ایم را داریم؟ خودم را می گویم. و فکر می کنم زیاد بوده آن روزها در این سال. که زندگی کرده ام.
شب عجیبی است شب آخر سال. بچه که هستی نگران بیدار شدن وقت سال تحویلی و عیدی ها و دید و بازدیدها و کفش و لباس نو. وقتی که بزرگتر می شوی می روی توی فکر. فکر همه روزهایی که گذشت تا آنجا که یادت بیاید.
و لحظه سال تحویل خواهد آمد. چه بعضی ها دیگر نباشند چه تازه آمده باشند. و تو می توانی جزو هر دو دسته باشی.
و لحظه سال تحویل خواهد آمد. همان لحظه ای که بیشتر خانم ها تا ثانیه ای مانده به آن دارند کار می کنند. و چه مثل چالبی است که می گوید لحظه سال تحویل هر کاری بکنی تا آخر سال داری همان کار را می کنی. و بعضی مردم واقعاً اعتقاد دارند به آن !
و لحظه سال تحویل می آید. و تو سعی می کنی در همان لحظه ای که داری قرآن می خوانی دعا هم بکنی. برای همه. آن هایی که می شناسی و نمی شناسی. و برای خودت. و هیچوقت جمع این تو کار را با هم نفهمیدم.
و لحظه سال تحویل می آید. با دعایی که به نظرم زیباترین دعاهاست:
بسم الله الرحمن الرحیم
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
سلام.
سوار مترو می شویم تا برویم بازار. یکی از دوستان این روزها رفته است و مرا هم تحریک کردند تا بروم و بیشتر مردم را تماشا کنم. می روم.
از همان ایستگاه میرداماد دو تا خانم سوار می شوند و کالاهایشان را برای فروش به معرض تماشا می گذارند. یکی کیف پلاستیکی 500 تومانی و سبد لباس 1000 تومانی می فروشد؛ و دیگری تی شرت 2000 تومانی.
مصلی پیاده می شوند. پیرزنی سوار می شود که می گوید دخترش ام اس دارد که در آسایشگاه است. گل سرهای 500 تومانی، کیف ابزار 1000 تومانی دارد برای فروش.
دو تا ایستگاه بعد پیاده می شود. و پیرزن دیگری سوار می شود که می گوید فرزندش زندان است و خودش باید خرج زندگی را بدهد و لطفاً یک کمکی بکنید.

و چند نتیجه از این تماشا:
1- معمولاً کالاهایی برای فروش در قطارهای مترو انتخاب می شوند که: زنانه باشد، از 2000 تومان بیشتر نباشد، کوچک و قابل حمل در کیف های چرخ دار یا معمولی باشد، متنوع و رنگارنگ باشد، کاربردی باشد، کیفیت جنس زیاد هم مهم نیست ... .
2- فروشنده ها یا خیلی به مسافران اعتماد دارند، یا حافظه قوی دارند چراکه مثلاً به فردی که اینطرف نشسته چند تا از جنس را می دهند تا انتخاب کند و خودشان می روند چندتا صندلی آنطرف تر که تبلیغ جنس را کنند.
3- فروشنده ها با هم هماهنگ هستند و معمولاً جنس تکراری نمی آورند.
4- برخی از آنها از عوامل کمک دهنده احساسی (خرج یک خانواده را می دهم، بچه ام مریض است، زندان است ...) استفاده می کنند و برخی فقط به تبلیغ جنس اکتفا می کنند.
اما در مورد مسافرانی که این جنس ها را می خرند:
قبل تر ها که سوار مترو می شدم و زمان زیادی از افتتاح مترو نگذشته بود مردم سعی می کردند خرید نکنند و یک جوری این امر را بی کلاسی تلقی می کردند اما حالا آن فضا از بین رفته است و شاید بتوان مسافرانی که خرید می کنند را به این چند دسته تقسیم کرد:
1- خرید می کنند چون به این کالا نیاز دارند و نمی خواهند وقتشان را تلف کنند.
2- برای تفریح خرید می کنند و زیاد ضروری نیست.
3- خرید می کنند چون دلشان برای فروشنده زن می سوزد.
4- خرید می کنند چون می خواهند این کالا را هم تجربه کنند.
5- خرید می کنند چون توی رودربایستی گیر کرده اند. (مثلاً خانمی که کتاب امام زمان (عج) را می فروخت و تو را در معذوریت قرار می داد که شما که مسلمانی و چادر سرت می کنی اصلاً امام زمانت را می شناسی و می دانی سوال شب اول قبر چیست و ...)
6- عادت دارند که همیشه خرید کنند و نوع کالا زیاد فرقی ندارد.
7- خرید می کنند چون ارزان است.
8- خرید می کنند چون برای خرید برخی از کالاهای خاص اصلاً به مغازه مربوطه نمی روند.
و اما کالاها معمولاً شامل کیف پلاستیکی، لوازم آرایش، جوراب، گل سر، وسایل آشپزخانه(دم کنی، دستمال، پیش بند، جای سبزی، سفره)، لباس های زنانه، رومیزی، لوازم التحریر، تی شرت، کتاب ( با موضوعات: شناخت دین، اهل بیت، رمان های عاشقانه، رموز موفقیت، روانشناسی و ...)، ادعیه (آیه الکرسی، زیارت عاشورا و ...).
من تا اینجای لیست را دارم.
بارها قسمت غیر مخصوص بانوان سوار شده ام اما ندیده ام جز فال که کودکان می فروشند چیز دیگری به فروش برسد. آنهم حتماً دلایلی دارد.
خلاصه اینکه این واحد مترو هم تبدیل شده است به یک بازار متحرک!
باید پذیرفت که مدرن شدن مردم ما و تغییر دادن هر تکنولوژی متناسب بافت فرهنگی خود از نکات بسیار جالبی است که جای کار زیادی دارد که احتمالاً چون مرغ های همسایه زیادند و تمایل صاحبنظران ما هم معمولاً به خوردن غاز بیشتر است معمولاً دیده نمی شد.
به دعوت دوست خوبمان رفته بودیم تعزیه. روستای قودجان(یا کودکان) در شهر خوانسار. می گفتند عمر این تعزیه که تنها ده روز آخر ماه صفر برگزار می شود به 25 سال می رسد و به زمان فتحعلی شاه بر می گردد.
تعزیه های آخر را آنجا بودیم که تعزیه ابولفضل(ع) تعزیه امام حسن (ع) و روز عاشورا بود.
آنچه در آنجا دیدم تنها تعزیه نبود بلکه مردمی بود که به تماشای تعزیه آمده بودند.
تکیه و حسینیه ای که برای اجرای مراسم تعزیه ساخته شده بود معماری عجیبی داشت که خاص خودش بود و بعید می دانم روی این بنا تحقیقی شده باشد.
این تکیه 3 طبقه بود که در طبقه اول آقایان و طبقه دوم و سوم خانم ها بر روی سکوهایی که برای این منظور درست شده بود و روی هرکدام گلیمی به همان ابعاد پهن بود، تعزیه را تماشا می کردند.
هر روز دو تعزیه برگزار می شد که هر تعزیه بیشتر از 4 ساعت طول می کشید. برخی از مردم قودجان خودشان از شب قبل در تکیه می ماندند تا فردا جای بهتری داشته باشند. با اینحال در طول زمان تعزیه هیچ کس را نمی دیدی که ابراز خستگی کند. چه کوچک چه بزرگ. با اینکه همه مردم قودجان و خیلی از خوانساری ها هر سال می آمدند و از پیر و جوان و بچه متن های تعزیه را معمولاً از بر بودند.
سکوهای زنانه در سه ردیف و به ترتیب مانند سینما از کوتاه تا بلند ساخته شده بود تا همه بتوانند در هر مکانی که نشسته اند آن را تماشا کنند.
زنان و برخی مردان معمولاً همراه خودشان زنبیل می آوردند که در آن ناهار، خوراکی برای کودکان، فلاکس چای، استکان و آجیل و اینها بود.
آنچه تعجب ما را بر انگیخت تخمه خورد مردم قودجان در حین تماشا و حتی همزمان گریستن بر واقعه عاشورا بود. و این باعث شد تا به واقع درک کنیم که تابوهای فرهنگی مانند تخمه نخوردن در ایام سوگواری و عزا می تواند خاص مناطقی از جغرافیای فرهنگی باشد و در جای دیگر تابو نباشد.
با شروع شدن تعزیه در مردانه چای داده می شد . به این صورت که سینی های استکان پشت سر هم به تکیه آورده می شد، جوانی استکان و نعلبکی را جفت می کرد و پیرمردی چای و می ریخت و می داد و نفر بعدی قند تعارف می کرد. و نفر بعدی هم پشت سرش استکان های خالی را جمع می کرد. و همه اینها برای هر استکان فقط 5 ثانیه طول می کشید(که زمان گرفتم).و با اینکه جمعیت این تکیه یک استادیوم تخمین می زدند اما همه این چای دادن تکیه به نیم ساعت هم نمی رسید.
ورود مردم به زنانه و مردانه اندکی متفاوت بود. در زنانه معمولا جوانی می آمد و برای 20 تا 30 نفر جا می گرفت و بعد آنها می آمدند.
اما در مردانه معمولاً وقتی جوانان و نوجوانان با چیپس و پفک و تخمه زودتر می آمدند و تا شروع شدن تعزیه گپ می زدند.
در تعزیه اول وقتی که حضرت ابولفضل(ع) به شهادت رسید و تعزیه را به اوج رساند شاهد بسته هایی بودم از قسمت زنانه(طبقه دوم و سوم)که به پایین پرتاب می شد. وقتی از کنار دستی ام پرسیدم که این بسته ها چیست گفتند: پول، پارچه، سربند ... نذر کرده اند! حاجت می دهد!
خیلی ها هم اسکناسشان را همین طوری رها می کردند تا برسد پایین. همه این ها می افتاد روی سر آقایان و آنها هم به محض دریافت می انداختند در نایلون انتظامات حاضر در تکیه.
دوستمان که عموی ایشان از متولیان و بانی تکیه است می گفتند این پول ها اینقدر زیاد است که آنها را در اتاقی کود کرده ایم تا روز آخر شمرده شود و توسط ماموران مسلح حفاظت می شود.
این نذرها در تعزیه آخری که ما دیدیم نوع متفاوتی داشت. وقتی که امام حسین (ع) قبل از کشته شدن فرصت نماز خواندن خواستند یکهو چند نفر از بازیگران تعزیه دور ایشان حلقه زدند بعد انتظامات دور آنها و یکهو نصف مردم خودشان را رساندند روی سن. همه اینها چند ثانیه هم نکشید. آنقدری که تصور می کردی مسابقه دویی دارد برگزار می شود و همه از هم سبقت می گیرند.
وقتی پرسیدم چکار دارند می کنند؟ خانمی گفت: مردم نذر سجاده کرده اند. اگر پول بیفتد روی سجاده امام حسین(ع) حاجت روا می شویم. و من تازه فهمیدم معنای جملاتی که صبح می گفت نذر سجاده نذر سجاده یعنی چی. جمعیتی که نذر داشتند و حتما هم باید پول را می انداختن روی سجاده آنقدر زیاد بودند که نیم ساعت از زمان تعزیه به همین مساله گذشت.
نکته جالب دیگر این بود که چند نفر هم دور شمر را گرفته بودند که لابد از مردم کتک نخورد. که شنیده ام در جایی مردم شبیه خوان شمر را سر هم بریده اند!
آنچه به نظرم جالب می آمد این بود که سطح رفاه اقتصادی مردم خوانسار و آن روستا به نظر بالا بود و این را می شد از روی پوشش کودکانشان و خودشان و موبایل هایی که دست می گرفتند و اسکناس هایی که پایین می انداختند فهمید. و با اینکه قریب به اتفاقشان موبایل داشتند اما مثل ما که هر جا می رویم ، مجلس عزا، کلاس دانشگاه، سینما! تئاتر! ... نه تنها روی سایلنت نمی گذاریم بلکه جواب هم می دهیم نبودند. در این چند روز جز چند مورد ندیدم که مردم حین تعزیه موبایلشان دستشان باشد.
در بین این نذورات چیزهای جالب دیگری هم بود . مثلاً خانمی که کیک آورده بود و فقط به بچه ها می داد. یا خود مردم قودجان که از هرچند خانه یکی نذری می داد.
در حین تعزیه مردم فرزندان نوپا و نوزاد خود را به مسئولین انتظامات می دادند و آنها بچه ها را می بردند روی سن تا شبیه خوان امام حسین(ع) یا حضرت ابولفضل(ع) همانطور که داشتند متنشان را می خواندند، روی سرشان دست بکشند تا سلامت باشند و یا عاقبت به خیر شوند.
باورپذیری تعزیه، نذورات، اعتقادات، مناسک تماشای تعزیه، ادب تماشاچیان نسبت به تعزیه و شبیه خوانان ... همه و همه عکس های زیبا و عجیبی است که از مردم معمولی قودجان (یا کودکان) در خاطر سپرده ام.
1- یک کانال دارد برنامه نزار القطری و امیر حسین مدرس - که این روزها دارد به عنوان مجری مذهبی شناخته می شود- نشان می دهد.
مثل پارسال که همه جا سامی یوسف نشان می داد.
2- کانال دیگر دارد مراسم تجلیل از پیرغلامان اهل بیت که در جماران برگزار شده بود را نشان می دهد.
3- من دارم فکر می کنم که این نزار القطری دارد همه مداحان خودمان از جمله کریمی و هلالی و ارضی و حدادیان و ... را کنار می زند و یک تنه جلو می آید. و بیشتر دلم می خواهد بگویم جلو می آورندش!
چه حکمتی است نمی دانم. آگاهانه است یا ناآگاهانه نمی دانم. همین قدر می دانم که ستاره های تلویزیون نیم درصد ستاره های مردم هم نیستند و مردم کار خودشان را می کنند و هیات خودشان را می روند و عزاداری خودشان را می کنند.
پارسال سامی یوسف برامان انگلیسی می خواند؛ امسال نزار القطری عربی می خواند. سال دیگر حتماً فرانسه ای آلمانی جایی مداحی به ایران صادر می کند تا ستاره شود.
راستی چندتا ویژه برنامه همین موسوی مداح قدیمی خودمان را معرفی کرده است؟
صدای جامعه شناسی خودمانی می آید که دارد می گوید: مرغ همسایه غاز است!
4- می گویند به اعتراض و درخواست استادان زبان و ادبیات فارسی اس ام اس فارسی می خواهد بشود 8 تومان و اس ام اس پینگیلیش همان نرخ بماند با بیشتر شود.
5- می گویم این پارادوکس فرهنگی، بزرگ شده دست همین هایی است که خودشان را مسئول ملت می دانند و گرنه مردم به طور طبیعی مشکلات و تعارضات فرهنگی خودشان را حل می کنند؛ چه داد بزنیم که باباجان! ما مدرن شده ایم ها! چه بدون داد قبول کنیم که یک جاهایی همان جامعه سنتی هستیم.
6- تو می گویی با این همه پارادوکس چه باید بکنیم؟
چی؟ صدات نمی یاد! آهان!
ما دوباره رای می دهیم!
به نظر شما کرگدن ها در این کتاب مردم معمولی و یا "توده مردم" – که هردو البته نیاز به تعریف دارند- هستند؟
و آنها که کرگدن نمی شوند ...
مقدمه کتاب با قلم جلال را دوباره بعد از مطالعه کتاب می خوانم.
چقدر از جلال خوشم می آید. او در مقدمه کتاب کرگدن (1384) که خود ترجمه اش کرده است، در توصیف برانژه، تنها کسی که کرگدن نمی شود می گوید:
"بعد مساله « تعهد » است که همه از دوش بر می دارند تا فقط برانژه به دوش بگیرد که تسلیم ناشدنی است. و این برانژه ... آدمی است که از شدت احساساتی بودن مالیخولیای می نماید - بی بند و بار است، عقل گرا نیست بلکه حال گرا است اما سخت باهوش است و از آن سخت تر بیدار و هوشیار" .
این چند روز من هم هِی می روم جلوی آینه تا ببینم مبادا روی پیشانی ام شاخ درآورده باشم!
درست مثل روزهایی که مسخ کافکا را خوانده بودم و می ترسیدم بخوابم و فردا سوسک شده باشم.
و یا مطالعه کتاب کوری که با خواندنش توهم کور شدن در خیابان و ترافیک ... گرفته بودم.
و حالا ... به خودم می گویم فاطمه جان !
سوسک و کرگدن و کوری را آنها نوشتند و شدند. شما حتماً یک موجود دیگر می شوی.
و راستی نشده ام؟
و راستی نشده ایم؟
و راستی اگر بشویم چه شکلی می شویم؟
و راستی ... شاید فقط نیاز به یک آینه باشد. همین.
پ.ن. خوب که فکر می کنم می بینم در قرآن کم نداریم از این تعابیر و روایت ها. که او خود بزرگترین راوی است.
و چه خوب بود اگر کسی قرآن را اینگونه برایمان روایت می کرد.
و چه خوب تر بود که قرآن خودمان را هم بهتر بخوانم.
از شریعتی دوراهی قلهک می خواهیم آژانس بگیریم برویم میدان شهدا.
به همه شماره هایی که داریم زنگ می زنیم اما هیچ کدام قبول نمی کنند ما را به این مقصد ببرند.
می رویم سر خیابان ماشین بگیریم. هِی می گوییم دربست!
- تا کجا؟
- شهدا.
پایشان را می گذارند روی گاز و می روند.
یعنی الهیه و اقدسیه و سعادت آباد و فرحزاد و ولنجک و پاسداران و ... ترافیک نیست و فقط شهدا ترافیک است؟
یا آنها کرایه تاکسی را می دهند و ما ......
اسم خیابان ها را می گذارم کنار هم و بهشان فکر می کنم.