صدی(قه) خانوم نمی رفته برای خودش خرید کند و مردش همه چیز را می خریده و می آورده.
دیروز عصر می رویم پاساژ تندیس که بر همان وزن تجریش است. و خوب که فکر می کنم می بینم که همان تندیس برازنده این مکان است. چرا؟ که هر کسی به آن جا می آید اینهو یک مجسمه در قالبی رفته است و فرمی گرفته است.
ماشین را در پارکینگ پارک کنیم. پارکینگ نسبت به خود پاساژ کوچک است اما طبقات زیادی دارد. هر طبقه با شیبی تند به طبقه بعد وصل می شود. از آن شیب هایی که دلت می لرزد و دستت می خواهد دستی را هم بکشد که یکوقت خدایی نکرده چند سانت جلو نروی بخوری به آن ماشینی که حتی اسمش را هم نیم دانی و چند سال از زندگی ات عقب بمانی . ما طبقه منفی شش پارک می کنیم. و هر چه پایین تر می رویم حس می کنیم نفسمان نمی آید. خوشحالیم که با آسانسور بالا می رویم و نفسمان می آید. بی خبر از آنکه آنجا اصلاَ یادت می رود نفس بکشی!
با آسانسور وارد پاساژ می شویم ...
01 01 01 01010100101010010010100101010010010100100101001001001011100100
این بار از پله ها استفاده می کنیم تا به پارکینگ برسیم. در همان هوای خفه می آییم بالا. مسئولین پارکینگ که در هر طقه مستقر شده اند به همه می گویند لطفاَ صبر کنید به ما که می رسد داد می زنند که نگهدار! ما پراید داریم.
بالاخره از پارکینگ بیرون می آییم. وسیله ای را که می خواستیم نخریده ایم. و بقیه هم.
هوا تاریک شده که بیرون می آییم. از امامزاده صالح صدای اذان می آید انگار. شاید هم من دلم می خواهد این صدا را بشنوم.
در مورد کسانی که روی پاساژ کار کرده اند از حسام می پرسم. در مورد ملیتشان. مطالعه شان. باید پایان نامه دکتر کاظمی را هم حتماَ بخوانم. کلی سوال دارم. در مورد کالاهایی که آنجا عرضه می شد. در مورد فروشنده ها. در مورد خریداران. در مورد کسانی که از جلوی در پاساژ رد می شوند.
در مورد پارکینگ پاساژ.
برای درس دکتر کوثری رفته بودیم پاساژ میلاد نور. اما آن مطالعه موردی کجا و پاساژ تندیس کجا.
انگار هر پاساژی با هم فرق می کند. و اگر این تفاوت را بخواهیم به کل کشورهای دنیا اختصاص دهیم باید یک علم به نام پاساژولوژی ایجاد شود لابد.
شاید هم شده باشد.
سرم هنوز دارد سوت می کشد. و احساس می کنم هر آنچه دیشب دیده ام خواب بوده است. و من هنوز از آن کابوس بیدار نشده ام.
من آدم هایی را که دیروز آنجا دیدم را اصلاَ نمی شناختم.
شاید روزی دوباره به آن مکان برگردم.
شاید آن روز چیزی برای نوشتن در مورد قسمتی از آنچه دیده بودم داشته باشم.
شاید.