تبليغاتX
مردم معمولی
من معمولاً شهرکتاب را برای خرید کتاب انتخاب می کنم. این که کدام شعبه و کدام خیابان زیاد فرقی نمی کند چرا که در معماری و طراحی اکثر آن ها راحتی و آرامش مشتری یا بهتر است بگویم خواننده لحاظ می شود.

در شهر کتاب ها معمولاً نیمکت های راحتی وجود دارد که می توانی روی آن ها بنشینی هرچه قدر دلت می خواهد کتاب بخوانی.

خود من چند بار به قصد تورق کتابی که انتخاب کرده بودم روی آن ها نشستم و بعد متوجه شدم که نصف کتاب را خوانده ام! اینگونه بود که وجدان درد گرفته و آن را خریدم.

تازه در این فروشگاه ها هرچقدر هم که خریدت را طول بدهی و حتی در آخر نخری هیچکدام از فروشنده ها چپ چپ نگاهت نمی کنند.

و البته در مورد کتاب ها اصرار هم نمی کنند. با اینکه اطلاعات خوبی در مورد اکثر آن ها دارند. و خدا نخواهد آن روز بیاید که فروشنده گیر بدهد این کتاب را حتماً بخرید و شما را در یک رودربایتسی روشنفکرانه بیندازد!

اما نکته جالب دیگر اینکه خوانندگان کتاب ها در این فضا همدیگر را پیدا می کنند. وقتی مدتی را در شهرکتاب می گذرانی هرچقدر هم که سایت ها و صفحه ها و وبلاگ های نقد کتاب را خوانده باشی دلت می خواهد بدانی مردم چه می خوانند و ناخودآگاه چشمت می رود روی کتاب های دست مردم! و اتفاقاً آن ها همین کار را می کنند.

و اینگونه است که خوانندگان یک نویسنده گاهی به هم نزدیک می شوند و در مورد کارهای جدید نویسنده محبوبشان با هم صحبت می کنند.

از شما چه پنهان امشب وقتی مطمئن بودم دیگر دستم جا ندارد و کتابی بر نخواهم داشت یکی از این دوستان که به هاروکی موراکامی علاقه داشت مرا صدا کرد و گفت : این کتاب (کافکا در کرانه-ساحل)را هم حتماً بخوانید . مطمئنم با ذائقه شما که این کتاب ها را انتخاب کرده اید همخوان است و شما هم حتماً خوشتان می آید.

و این شد که یک کتاب ده هزار تومانی دیگر به لیست اضافه شد!

راستی خود من چندبار در حین خرید با دیگران وارد بحث شده ام و کتابی را به آن ها توصیه کرده ام؟ فکر کنم خیلی.

کاش این شهر کتاب ها در شهرستان ها نیز ایجاد می شد. با همین کیفیت. مطمئنم ما خواننده کتاب در شهرستان ها کم نداریم. به امید اینکه ین آرزو محقق شود و به سبد سوغاتی ها کتاب هم اضافه شود.

انشاء الله

جمعه 25 مرداد138723:43فاطمه جناب اصفهانی |

دفترچه ممنوع، چراغ ها را من خاموش می کنم و به همین سادگی

    

بعد از چند سال دوباره کتاب دفترچه ممنوع آلبا دسس پدس را برداشتم و سعی کردم که بخوانم. شاید به خاطر تغییر شرایط خودم این بار راحتت تر توانستم سبک روزمره کتاب را پیش ببرم.

به راستی بهمن فرزانه نیز باید خوب ترجمه کرده باشد این کتاب را. که نه سکته داشت و نه کلمات دور از ذهن و عجیب و ... . همه چیز به سادگی سبک نوشته بود.

هرچه می خواندم سکانس هایی از فیلم به همین سادگی و یا صفحه هایی از کتاب من چراغ ها را خاموش می کنم پیرزاد در ذهنم تداعی می شد.

تا آنکه عجله ام برای تمام کردن کتاب دریافتن یافتن تشابه پایان این روایت های بسیار مشابه بود.

در هر سه این داستان ها زنی هست که در انزوای شلوغ خانه می زید. همراه فرزندانی که در هر سه از دو تجاوز نمی کنند.

و همسری که سرش گرم کار خودش است.

و حالا هرکدام از این زن ها دفترچه ای برای خود دارند که مخفیانه آن را می نویسند. البته در چراغ های پیرزاد دفترچه ای در کار نیست؛ که شهامت پیرزاد می گوید من دارم کتاب می نویسم دفترچه ام را که تو بخوانیش!

ماما یا والریا دفترچه ممنوع آن را هزار سوراخ قایم کرده است. از ترس اینکه مبادا کسی بخواندش. بانوی به همین سادگی در کابینت بالای گاز در ی نایلون. که قد بچه ها کوتاه است و بدان نمی رسد و شاید اگر بچه هایش به بزرگی بچه های ماما بود آن هم مجبور بود به دنبال سوراخ موجود در خانه بگردد. و هر دو متعهد به دفترچه ها.

اما وجه تسمیه هر سه آن ها حضور یک مرد و به نوعی عاشق شدن زن های جا افتاده داستان است.

شاید هم باید حفظ ظاهر کرد و گفت علاقه مند شدن اما من نمی گویم.

این تصویر در چراغ هی زویا قوی تر است تا به همین سادگی. اگرچه من فکر می کنم اگر برادر بانوی داستان به همین سادگی قرار می شد یک هفته بعد بیاید او را ببرد شهرستان می توانستیم شاهد ارتباط بیشتری بین او و مرد همسایه روبرویی باشیم که بسیار تنهاست. دقیقاً عین مرد دفترچه ممنوع که رییس اداره هم هست.

گوئیدو داستان دفترچه ممنوع بلد نیست در خیابان های شلوغ راه برود، مرد همسایه به همین سادگی بلد نیست ماکارونی بپزد و چای بخرد.

گوئیدو خوش لباس است او هم. و البته مرد داستان زویا هم که الان اسمش یادم نمی آید.

و خیلی نقاط مشترک دیگر که زویا بیشتر به آن تشابهات می پردازد و میرکریمی کمتر. شاید به خاطر نوع رسانه ای کتاب و سینما باشد. البته هستند بسیار کارگردانان دیگر که مثل میرکریمی محجوب نیستند و هر کدام از آن ها می توانستند داستان را به گونه ای دیگر بیان کنند.

مثلاً اگر قرار بود مهرجویی داستان را بگوید چه می گفت یا جیرانی یا ... .

و پاین داستان عجیب هر دو. هیچ کدام با مرد مورد علاقه شان فرار نمی کنند.

زن زویا که نمی تواند . چراکه مرد داستان قبلاً به زن دیگری علاقه مند شده است. اما دو زن دیگر تصمیم می گیرند که نروند و همین زندگی کسالت بار را پیش ببرند.

این فاجعه در دفترچه ممنوع عمیق تر است.

به اعتقاد من نمی توان گفت کسی دفترچه ممنوع را خوانده باشد و از آن پس بتواند باز هم به سبک پیشین خودش بنویسد.

و هر کس دفترچه ممنوع را به شیوه خودش روایت می کند.

من اگر جای ادیبان طبقه ساز بودم یک سبک درست می کردم به نام:

سبک دفترچه ممنوع!

سه شنبه 22 مرداد138717:52فاطمه جناب اصفهانی |

 
پشتیبان بلاگفا