
خاطره ی ماشاءالله آجودانی
دانشجوی دکتر جعفر شهیدی از ایشان
شیوه ارزیابی او از سواد و دانش دانشجویان هم یگانه بود. هر دانشجویی پس از قبولی در کنکور فوق لیسانس ادبیات، باید به استاد شهیدی هم، امتحان شفاهی پس می داد تا در کلاسش پذیرفته می شد.
او هر دانشجو را بر اساس آگاهی او به ندانسته هایش می سنجید. دیوان یکی از شاعران را می گشود و به دانشجو می گفت بخوان و بعد می پرسید چه بیت هایی را نفهمیدی؟
من خود در یکی از این امتحان ها پس از خواندن قصیده ای گفتم این بیت و آن لغت را نفهمیدم، بلند شد و با من دست داد و گفت به دوره فوق لیسانس ادبیات خوش آمدی!
این نخسین باری بود که بابت آگاهی به ندانسته هایم و نادانی ام جایزه می گرفتم و قبول می شدم.
از کتاب مفاخر ایران زمین
مرکز آموزش
سازمان فرهنگی و هنری شهرداری
این روزها در کنار کتاب های بی روحی که می خوانم کتاب های به یاد ماندنی دیگری هم خواندم که بهترینش مثل همیشه نوشته ای از رولد دال بود:

راز موتور سیکلت من
از پنجره آشپزخانه، یک جفت سینه سرخ را می بینم که درن پشته ای در زیر گیاه جارو، لانه ای از خزه می سازند که بیشتر به حفره شبیه است تا لانه.
در نوجوانی، حریصانه تخم پرندگان را جمع آوری می کردم و مجموعه ای از آنها داشتم. ...
این کتاب را خانم محبوبه نجف خانی ترجمه کرده، آقای کوئنتین بلیک تصویرسازی و انتشارات افق چاپ کرده و قیمتش هم 1000 تومان است.
کتاب دیگری که از سری کتاب های قصه کودک است اما در قسمت بزرگسال قرار داشت و یکجوری بهت می گفت منو بخر! من از اون کتابهایی هستم که به نام کودکه و به کام تو! بله من یک داستان سیاسی ام!

کتاب شورش خرگوش ها نوشته آریل دورفمان، تصویرگری کریس ریدل و ترجمه امیلی امرایی و بازهم از انتشارات افق با قیمت 800 تومان:
گرگ شاه، دشمن خرگوش های دم پنبه ای است . برای همین اسم خرگوش ها را از همه کتاب ها خط می زند و از میمون عکاس می خواهد تند تند از او عکس بگیرد تا عکس های گرگ شاه و فقط او، سراسر جنگل و در و دیوار خانه ها را بپوشاند. ولی آیا به این راحتی ها می شود خرگوش های دم پنبه ای را از صفحه روزگار پاک کرد؟
بهرحال خوشحالم که این کتاب را خریده ام و می توانم در کتابخانه ام بگذارم تا هر وقت خواستم دوباره بخوانم چراکه اگر شاخک های مردان قدرت خوب عمل کند تا هفته دیگر هیچ نسخه ای از این کتاب را نباید پیدا کنیم. و راستی انتشارات افق هم جسارتی به خرج داده ! آفرین!

خوبی خدا کتاب دیگری بود که انتشارات ماهی چاپ کرده است و مجموعه ای از داستان های نویسندگان امروز امریکا است و ترجمه امیر مهدی حقیقت.
داستان های خوبی در این کتاب هست که به نظرم داستان شیرینی عسلی نوشته هاروکی موراکامی از همه بهتراست!
به معرفی همین چند کتاب بسنده می کنم و آن ها را به شما هم توصیه می کنم .
هفته کتاب بر شما مبارک! با تاخیر.
رادیو همیشه مرا یاد روستایی می انداخت که پیرمردی در آن کافه کوچکی دارد. و کسی به این روستا نمی آید جز ساکنین و گاهی مسافران. اما امروز اتفاقی افتاد که دیدم در این روستا هم گاهی کسی خبری را مخابره می کند که بزرگترین الماس دنیا، یا قدیمی ترین میراث فرهنگی ... یافت شده است و جمعیت زیادی به آنجا سرازیر می شود.
یادم هست در کلاس های رسانه های جمعی مخصوصاً مطالعات رادیویی بارها اشاره شده بود که رادیو در مواقع ضروری و بحرانی بیشتر از سایر رسانه ها کارگشا بوده است.
تا آنجا که کتابی هم با نام رادیو جنگ تالیف شده است.
و امروز بار دیگر کاربرد رادیو در موارد خاص اجتماعی را شاهد بودیم.
امروز صبح خیلی از مردم استیضاح کردان وزیر اسبق کشور را از رادیو شنیدند که یا از روزنامه و دوستان و یا رسانه های دیگر شنیده بودند و یا اس ام اس برایشان آمد که : استیضاح علی کردان موج اف ام ردیف 106 مگاهرتز
کسانی که قبلاً هم مخاطب رادیو بودند مشکلی نداشتند اما خیلی ها که جز در تاکسی رادیو گوش نکرده بودند به تکاپو افتادند تا از رادیوی موبایلشان استفاده کنند و یا ضبط خانه را زیر و رو کنند تا رادیویش را پیدا کنند.
در نهایت اتفاقی که افتاد این بود که این جمعیت بار دیگر رادیو گوش کرد. باهم رادیو گوش کرد!
شیوه اطلاع از برنامه استیضاح، مخاطب شناسی این برنامه، نحوه مصرف، جمعیت شنونده، اثرات شنیداری استیضاح در کوتاه مدت و بلند مدت و ... همه و همه از مباحثی است که می تواند مقاله ای بیافریند. اما من در این فقط به این نکته اکتفا می کنم:
اگر یکی از نتایج واقعی نبودن مدرک آقای کردان در سال های فعالیتشان ، بی اعتمادی مردم به دیگر نمایندگان و کابینه دولت باشد باهم شنیدن این برنامه( اگرچه بصورت فرد – فرد) موجی از یکپارچگی را می آفریند. آگاهی اینکه کسان دیگری هم مانند تو دارند این برنامه را می شنوند و تو تنها شنونده این برنامه نیستی!
و کسان دیگری هم هستند که نیز با تو در این آگاهی سهیم اند!
بعد از مدت ها احساس می کنم رسانه به وظیفه اصیل خود عمل کرده است. احساس می کنم پس از 4 سال درس ارتباطات جمعی خواندن و سال های پس از آن، یکبار دیگر در طول عمرم رسانه جمعی را دیدم.
و خوشحالم که رادیو آن پیرمرد کافه دار، هنوز زنده است!
به یک لانه پرنده که بر اثر باد و طوفان از درخت پایین افتاده است و دیگر قابل سکونت پرندگان
نمی باشد برای انجام کاری نیاز است.
لطفا هرکجا آن را یافتید لطفی نموده و آن را برایم نگه دارید.
تازه از سفر کاشان ابیانه با ریل-باس فوق العاده رجا برگشته ایم که اخبار می گوید امروز در مجلس بر سر واگذاری سازمان میراث فرهنگی از نهاد ریاست جمهوری به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اختلاف هست.
متن خبر حکایت از این دارد که این بحث زیاد هم جدید نیست و مدت ها است بر موضوع واگذاری اختلاف هست.
یاد این سه عکس نقاشباشی دربار ناصرالدین شاه، میرزا ابوالحسن غفاری کاشانی ملقب به صنیع الملک می افتم که از شاه نشین خانه بروجردی ها انداخته ام و به نظرم به خوبی فرایند توفیق سازمان میراث فرهنگی و سازمان های تابعه را نشان می دهد:
این روزها در شهر موزه کاشان _ که خیلی از خانه ها و قلعه های قدیمی اش کنار جاده و خیابان از بین رفته بود و اثری محسوس از بی توجهی داشت_ بعد از هر بازدید با خود می گفتم دیگر استاد علی مریم زنده نمی شود؛ دیگر صنیع الملک زنده نمی شود. دیگر مقرنس ها و گنبد مدرسه آقابزرگ تکرار نمی شود. دیگر پروفسور گریشمن تپه های سیلک را به هزاره پنجم تا قبل از میلاد مسیح قدمت نمی زند. دیگر عروس بروجردی ها خانه طباطبایی شرط ازدواج نمی کند. دیگر کریم خان "عمارت خلوت" هوس نمی کند. ... دیگر دل هیچکس برای کاشان نمی سوزد.
و روز دوم را می رویم ابیانه. و ابیانه اصلاً شبیه کاشان نیست مثل اصفهان. که از هتل توریستی گران و زیبای اول روستا می شود فهیمد. که نه فقط بر دیوار کوچه ها و خانه ها که روی درخت های قدیمی باغ های ابیانه هم آرم میراث فرهنگی همراه با کد و شماره اثر خورده است.
نمی فهمم چگونه است کاشان که می توان شهر موزه اش خواند با آنهمه اثر تاریخی و فرهنگی بارز و روشن که علیرغم همه بی تفاوتی ها هنوز می درخشد اینقدر مورد بی توجهی میراث فرهنگی است اما حتی خانه های جدید ابیانه کاهگل سرخ خورده است و پنجره مشبک و در چوبی کلون دار دارد و اگر قسمتی از کاهگل برخی خانه ها نریخته باشد نمی فهمی فریب خورده ای و این خانه ها مال همین 6-5 سال اخیر است.
نمی دانم کدام ارگان و نهاد و بخش خصوصی می تواند به داد اینهمه اثر تاریخی برسد اما دلم می خواهد به آقای لاریجانی و باقی نماینده های مجلس بگویم:
آثار تاریخی و فرهنگی ما که دیگر تکرار نخواهند شد در همه شهرها بیمارند. پیش از آنکه نعش آن را به میراث ببرید به این دعوا خاتمه دهید و فکری به حالش کنید. اگرچه ما فقط عزادارن خوبی هستیم.
بسم الله
آقای نجف زاده
سلام.
امشب مستند شما را در مورد سفر رییس جمهوری به نیویورک دیدم. اما راستش از شما توقع نداشتم.
مدت ها است دیگر کارهای شما به دلم نمی نشیند. اما این آخری با وجود حساسیتی که داشت خیلی ضعیف بود. راستش من هم چند سالی مشق ارتباطات نوشته ام و رسانه های جمعی خوانده ام و با آنکه جز اندکی از این دریا نچشیده ام نمی توانم سکوت کنم و در مورد این مستند نارنجی شما چیزی ننویسم.
اسم نارنجی را خود برای کارهای شما ابداع کرده ام. البته اگر تا بحال کسی نگفته باشدش. چرا نارنجی؟ نارنجی بر گرفته از دو رنگ زرد و قرمز است.
که فکر می کنم کارهای شما عناصر زیادی از ژورنالیسم زرد را با خود دارد؛ مثلاً در تمام این شب ها که مستند شما تبلیغ می شد ما شاهد صحنه رقص داریوش ارجمند در فیلم آدم برفی بودیم که صحبت از تکنو رقصیدن می کرد یا تکه ای از مصاحبه با آقایی که می گفت من پسر پوران هستم. و راستی پورانی که پسرش در امریکا است شما را یاد که می اندازد؟ واقعاً شما قبل از تماشای مستند چند درصد امکان می دهید که این آقا از قضا دایی اش را در امریکا دیده بوده و گفته من پسر پوران هستم خواهرت! و او هم فقط 20 دلار به او داده و به خانه اش هم راهش نداده و این پوران هم یک زن معمولی است؟ از این موارد در همه مستند شما به تکرار یافت می شد که خیلی دوست دارم نتیجه تحلیل محتوایش را با هم ببینیم.
و اما قصه قرمز؛ این رنگ را به این دلیل به گزارش های شما می دهم که تقریباً در همه آن ها به نوعی از خط قرمزهایی که قانون و عرف برنامه ها گذاشته است می گذرید. دستورالعمل با مزه صدا و سیما را که حتماً خوانده اید!
رد شدن از این خط قرمزها در گزارش های اولتان باعث می شد همه بلند بگویند : وااااااااااای! چه جسارتی!
که در رسانه پاستوریزه ما گفتن تک جمله ای از این هایی که می گویید برای خیلی از روزنامه نگاران هنوز آرزو است.
اما حالا وضع فرق کرده است. حداقل اطرافیانم را که می بینم وقتی گزارش های شما پخش می شود با آن شور سابق به طرف تلویزیون نمی دوند. از خیلی ها می شنوم که می گویند حتماً پشتش به جایی گرم است! شما البته می توانید با زبان پر کنایه خود بگویید که بله! ما پشتمان به بخاری خانه مان گرم است! که راست هم می گویید اما خدایی ما با عقل ناچیزمان چه کنیم که یهویی یکی دیگر از این قرمزها را هم می بیند و می پرسد چگونه می شود؟!
منظورم تصویرهای خط خورده آقای احمدی نژاد است در امریکا که در نقاط مختلف از جمله پشت ماشین ها و درب هتل نشان داده می شود. تصویرهایی که حتی در ذهن مایی که انقلاب را ندیده ایم یادآور تصویرهای خط خورده شاه است و برعکس شده آن. و حتماً همه حاملین عکس ها و معترضین به حضور آقای احمدی نژاد هم صهیونیست نبوده اند دیگر، نه؟!
آقای روزنامه نگار نارنجی!
در هواپیما نتوانستید حرف جدیدی را از آقای احمدی نژاد به گوش ما برسانید. و راستی یک خبرنگار تازه کار باشگاه خبرنگاری از شما تواناتر نبود؟
تلاشتان برای مصاحبه عادلانه با سفید پوستان و رنگین پوستان امریکایی قابل مشاهده بود. و البته در گرفتن گزارش های منفی . مثلاً وقتی می پرسیدید می دانید ایران کجاست؟ یکی گفت نمی دانم. فقط می دانم دشمن امریکا است. و موارد قوی تر دیگر. اما این ها دیگر خیلی تکراری شده است. ما از شما توقع کارهای نو تری داریم. نه اینکه سرتان را تکیه بدهید به دستتان و با افسوس به منشور هخامنشی ما که اجازه فیلم برداری اش را ندارید نگاه کنید و ما را یاد سینمای بالیوود بیندازید.
تصویرهایی که از هتل و سخنرانی رییس جمهور در جمع مردم و دانشجویان دادید هم کافی نبود. می دانم که زمان نقش مهمی در کمیت خبر و گزارش دارد اما قرار نیست کیفیت یک گزارش را هم تحت الشعاع قرار بدهد. و راستی مگر شما برای ساخت و پخش یک گزارش چند شبه محدودیت داشتید که همه چیز را اینقدر سر هم بندی شده و بدون روایت داستانی بدست تدوین گر سپردید؟
آقای نجف زاده!
تصویرهایی که از سخنرانی رییس جمهور در سازمان ملل انتخاب کرده بودید هم خوب نبود. یک بار دیگر نگاه کنید. ما در تصویر می بینیم که آقای احمدی نژاد به سرانی که پشت سرش قرار دارند با حرارت سلام می کند اما آن ها هیچ توجهی به ایشان ندارند! این یکی
دومی خراب بودن بلندگو در هتل و تکرار اذیت کننده سخن مترجم که می گوید بلندگو قطع است. صدا نداریم.
و بعد رییس جمهور مجبور است برود پشت تریبون و بعد شما به گزارش بیفزایید که بله ایشان با اینکه این مشکل بوجود آمده شوخی هم کردند. و شوخی هم که زیاد طنازانه نبود. بود؟ انتخاب یک تصویر با اینهمه ایهام چرا؟
راستی کله پاچه خوردن ایرانی هایی که برای شنیدن سخنرانی رییس جمهور کشورشان،ایران آمده بودند اینقدر مهم بود که اینهمه از وقت برنامه را بدان اختصاص دادید؟ و مهتر از آن ارتباط بین دو نسل با کله پاچه؟!!
آقای خبرنگار نارنجی ما!
حرف هایتان، راه رفتنتان، تک جمله هایتان، بغض کردن هایتان، رد شدن از خط قرمزهایی که فقط برای شما آزاد است همه و همه دارد زیادی تکراری می شود. اگر نظر مرا خواسته باشید یا یک مدت گزارشگری را کنار بگذارید یا خلاقیت به خرج دهید و یا مثل سایر خبرنگاران معمولی رفتار کنید. فقط شما را به همان خدایی که همه مان می پرستیم قسم از تریبونی که با اعتماد و خون اینهمه مردم برایتان فراهم شده است برای شعار دادن استفاده نکنید! اینقدر مردم را ساده و احمق فرض نکنید!
می دانید فکر می کنم اگر سران سیاست و قدرت ما اندکی دقت کنند این گزارش را به نوعی تخریب آقای احمدی نژاد تلقی خواهند کرد. البته قضاوت در این مورد نیاز به بررسی فیدبک مخاطبان در بلند مدت و تحقیق های تخصصی دیگر دارد.
و اگر من جای آقای احمدی نژاد بودم حتماً از آقای امیرخانی خواهش می کردم مرا در این سفر همراهی کنند که سفر سیستان ایشان را تحسین می کنم و تحسین می کنیم.
آقای خبرنگار!
شما هم حقیقت را نگفتید!
آقای مختاری استاد فتوژورنالیسممان می گفت عکس همه واقعیت نیست، تکه ای از واقعیت است.
عکسی هم که شما از امریکا و مردمش برای ما نشان دادید همه واقعیت موجود نبود. تکه ای بود 3*4 از عکسی که شما انتخاب کرده بودید و چقدر کم سلیقه!
شما از فقر تصویری و اطلاعاتی ما راجع به نیویورک، کوچه پس کوچه هایش، آثار تاریخی اش، مردمش، شهروندان ایرانی اش و حتی رقص تکنویش استفاده کردید و این غذای نیم پخت و کم کالری را به ذهنمان خوراندید. غذایی که بیشتر شبیه فست فودهای خیابان است. و مگر صدا و سیمای ما هزینه پرداخت یک غذای خوب و مناسب ایرانی را ندارد؟
و شما فکر نمی کنید روزی هم برسد که ذهن ما مردم این غذاها را پس بزند؟ و پیش بینی می کنید آن روز این جمعیت محترم و عزیز وقتی عمر رسانه ای که پروفسور مولانا احمدی نژادش خواندند تمام شد، سراغ کدام رسانه بروند؟
امروز فرزندان ما کارتون های هالیوودی را بسیار دوست دارند. فردا پسر شما(که از پست های وبلاگتان می شناسمش و دوستش می دارم) و فرزندان ما مخاطب خبر صدا و سیمای جمهوری اسلامی خواهند بود یا بی بی سی و سی ان ان و...؟
قل هو نبوا العظیم (ص، 67)
آقای خبرنگار! خبر بزرگ را فراموش نکنید.
مخاطب صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
فاطمه جناب اصفهانی