در این فکرم که نامه ای بنویسم برای آقای روئین تن کارگردان فیلم دل شکسته و یا شاید آقای نویسنده این فیلم و بگویم که تو نه زندگی یک دانشجوی بیسجی را از نزدیک لمس کرده ای و آن را می شناسی و نه زندگی یک دختر مرفه بالاشهری و بی اعتقادات مذهبی را . و گند زده ای به هردو! و هیچ مولفه ای را در زندگی یک آدم مذهبی از این گندی که زده ای بی نصیب نگذاشته ای! و شما حتی کاراکترهای فیلم را نشناخته ای چون همه دارند توی فیلمت تئاتر بازی می کنند. مخصوصاً نفس.تو حتی تابحال سر یک کلاس دانشگاهی هم نشسته ای که ببینی هیچ دانشجویی دانشجویان فیلمت نیست و هیچ استادی این همه فن حریف! و ....
که فکر می کنم آنها چرا باید نامه من مخاطب معمولی را بخوانند؟! و مگر خودشان نمی دانسته اند که دارند گند می زنند به اعتقادات یک مردم؟! و هزار فکر دیگر.
از سینما که بیرون می آییم همراه برخی از آن تماشاگران می رویم شام بخوریم. دوستمان فاطمه راست می گوید. این ضعف ها برای ما چند نفر که دانشجوییم و از قضا دانشجوی رشته های جامعه شناسی مطرح است. وگرنه 90 درصد مردم بعد از اینکه پایشان را از سینما بیرون می گذارند به آن فکر هم نمی کنند! و بعد هم شامشان را می خورند و بر می گردند خانه شان و فردا هم که محرم بیاید مراسمشان را با همان کیفیت سال های پیش انجام می دهند. و به قول همسرم فقط می ماند یک صفت "یابو" به قشر بسیجی که در فیلم نزدیک به 50 بار تکرار می شود.
یک نکته اینکه در این فیلم و فیلم ها و کتاب ها و مصاحبه ها و متن های دیگر همه آنهایی که فرزند شهید و همسر شهیدند دارند تاکید می کنند که حتی یکبار هم پایشان را بنیاد شهید نگذاشته اند. چرا؟ مگر چه اشکالی دارد؟ مگر خیلی از این خانواده ها کار دیگری می توانستند بکنند؟ و مگر آن هزینه کمی که می گیرند حقشان نیست؟
چه اتفاقی دارد می افتد که ادبیات رسانه های ما دارند این مشروعیت را از خانواده هایی که بیشترین آسیب را در این نظام دیده اند می گیرد؟ و چه کسی از حقی که از این طبقه مردم دارد سلب می شود نفع می برد؟

فیلم آگوست راش را به توصیه دوستی دیدیم. فیلم خوش ساختی بود. و پر از موسیقی! موسیقی های بجا و عالی البته!که یکجاهایی نفست را بند می آورد. مهمترین مولفه در انتخاب موسیقی فیلم، استفاده از افکت هایی بود که در زندگی معمولی همه مان می شنویم. راستش اول یاد آن تبلیغ تویوتا فکر کنم که آدم ها با سوت می زدند و انگار ماشین داشت از خیابان و آب اینها عبور می کرد افتادم.
و لحظه هایی که آن زن روی سن خالق دریای موسیقی می شد و پارو می زد را خیلی دوست دارم. خیلی!
اما از بین کاراکترها عاشق جادوگرم! از بس که طبیعی بود و عالی و بکر! و به نظرم باقی نقش ها کنار آن فقط ادای بازیگری را در می آوردند و خیلی نقش کلیشه ای داشتند. کاراکتر جادوگر را تابحال ندیده بودم. تجارت موسیقی! و اگر از من بپرسی نماینده اصلی شان آن پسری بود که روی ویلچر بود و موسیقی می دانست. اگرچه رویش تاکید نشد و همین هم درست بود.

و می گویم نماینده بود چون این موسیقیدانان کوچک قرار نبود در سالن بزرگی کنسرت بدهند و بلیطشان همان سکه هایی بود که برایشان می انداختند. از سر دلسوزی یا از لذت بردن از موسیقی. پس نماینده آن ها همان پسر ویلچر سوار است.
در مورد نقش آگوست حس خوبی نداشتم. همانگونه که به نظرم باقی بازیگران اغراق شده بازی می کردند و یکجورهایی بازی می کردند. اما به نظر من بازیگر نباید بازی کند. باید زندگی کند. من مخصوصاً از خنده های مصنوعی آن پسربچه خوشم نمی آمد. قرار بود شبیه مادرش شود با آن خنده ها. که یکجورهایی می شد.
یکجاهایی هم اشتباه داست. مثلاً آگوست سنش را یازده سال و 16 روز عنوان می کند و مادر سن بچه اش را انگار یک روز کمتر می گوید. و البته من تا آخر هم نمی فهمم تاکید روی 17 دسامبر 1995 برای چیست.
در کل داستان فیلم کلیشه بود. اما پرده مخمل موسیقی نمی گذاشت کلیشه را احساس کنی. که مرا شدید یاد اشک ها و لبخندها می انداخت. و میم مثل مادر هم یکجورهایی شبیه بود.
نکته مهم فیلم این بود که سیاهان همیشه در خدمت سفیدان بودند. و در مسیر موفقیت های آنان قرار می گرفتند و تا آنها را به هدف نمی رساندند از فیلم کنار نمی رفتند. این بی انصافی است و در زیر همین پرده مخمل دارد بازهم همان ایدئولوژی قدیمی شان را تزریق می کند.
آن صحنه از فیلم را هم که پدر و پسر می نشینند روی آن سکو و با هم می نوازند خیلی زیبا بود. و البته صحنه زیبا کم نداشت.

یا نماد که مهمترینش ماه کامل بود. و این معنا که تا ماه کامل نشود حقایق بیان نشود!
نتیجه اینکه فیلم یک جورهایی فانتزی بود. که وقتی تمام می شد حس خوبی داری و از تماشایت راضی هستی. و این فیلم خوبی بود!
یکم . این روزهای عید قربان را در سفریم و دو روزی است که تلویزیون بالای تصاویری از مکه می نویسد "زنده" و فقط رمی جمرات را نشان می دهد.
جالب اینکه فردا هم دقیقاً همان تصاویر پخش می شود و همچنان می نویسد پخش زنده. ساعت 9 صبح با خانواده صبحانه می خوریم که همسرم اشاره خوبی می کند و می گوید : فقط دارند رمی جمرات را نشان می دهند. یعنی این همه مسلمان در آداب و مناسک حجشان حرکت دیگری نمی کنند که بشود نشان داد؟ و آنها همش دارند به سمت شیطان سنگ پرتاب می کنند؟ پخش این تصاویر همه از ماهواره است و خب آنها هم طبیعی است که پرداختن به رمی جمرات از همه قسمت ها برایشان مهم تر باشد. و خب مگر قرار نیست باقی سال مسلمانان تروریست باشند؟ چه بهتر که تنها رمی جمرات نشان دهند و آدم های سبک عقلی که می آیند جلوی دوربین و بالا پایین می پرند تا ازشان فیلم بگیرند. و این در دنیا می شود معنای آدم مسلمان!

دیشب که از سفر آمده ایم با هم مستند باراکا می بینیم که روزی دوستی آن را معرفی کرد. در این همه تصویر بی نهایت زیبا با ترکیب موسیقی همش نگرانم ببینم اسلام در بین اینهمه دین چگونه نشان داده می شود. و باید بگویم بهترین تصویری که هست از اسلام است. می گویید نه خودتان این مستند را ببینید.
دوم. مدت ها بود کتابی با این کیفیت نخوانده بودم:
داستان خرس های پاندا
به روایت یک ساکسیفونیست
که دوست دختری در فرانکفورت دارد

داستانی که تنها در 10 شب اتفاق می افتد!
و ما عاشق شب دومش می شویم!
نوشته مائتی وینسی یک
برگردان تینوش نظم جو
نشر ماه ریز
سوم. این هفته خانواده مادرم سه عزیز را پشت سر هم از دست داده است که یکیشان پسر نوجوان 11 ساله ای بود و دل همه ما را سوزاند و دلی برای پدر و مادرش نگذاشت تا بسوزد.
نفس آرام مرگ را هر بار کنار گوشم می شنیدم که رد می شد. و کی نوبت من خواهد شد؟
اینهمه آدمی که دانسته و ندانسته در حقشان بدی کرده ام آیا روز تشییع جنازه ام خواهند آمد تا آن مرد بگوید فاطمه جناب اصفهانی بنت عباس اعرف ...
و بعد بگوید همه با صدای بلند اگر او را حلال می کند بگویید حلال می کنم! و آیا همه بگویند یا نگویند.
و آیا همه ختمم خواهند آمد تا شاید کسی پشت بلندگو حلالیت بخواهد و اصلاً حلالم خواهند کرد؟
و همه و همه اینها. و کاش خدا از حق الناس هم می گذشت که گناهکارترینم. و کاش می شد یک جوری از همه حلالیت خواست و کاش و کاش و کاش ...
چهارم. گلزار شهدای اصفهان آنهم سر ظهر یکی از زیباترین جاهایی است که بمب آرامشی را منفجر می کنند و اثرش تا شعاع خیابان های اطراف هم می رسد. لازم نیست گریه کنی یا زیارت عاشورا بخوانی و یا حتی فاتحه بخوانی. تنها بین آن پرچم های ایران سر برافراشته بایست و فقط تماشا کن. همین.
پنجم. امروز 23 آذر است. و یکسال می گذرد که من همسفرم را انتخاب کرده ام. در این یکسال چه بسیار که هر دو بزرگ شده ایم. اما کنار هم. با هم. با دردی یا خاطره ای مشترک.
خدایا! بسیار از تو سپاسگذارم و هزار خواسته دیگر که در دل ماست.
حسام عزیزم!
این روز را اول به شما تبریک می گویم و بعد به خودمان!

نمی شود ننوشت. نمی شود این کلیپ های ضعیف سقوط هواپیما c 130 را دید و ننوشت که من و ندا هم آنجا بودیم. هنوز داشتند خیابان را آب و جارو می کردند که رسیدیم. با دوربین هندی کم پاناسونیک من و دوربین عکاسی کنون ندا. و خواسته بودیم کلیپ ژورنالیسم بحران بسازیم. رفتیم کنار مردم. و گذاشتیم روی شانه های دوربین ما گریه کنند. و رفتیم بین مادرانی که روی پل چوبی خانه خراب شده بودند.
و دویدیم دنبال مادر پیر حمید خیرخواه که حمید حمید کنان مثل جوانی روی پل می دوید و تا نگفته بود خیرخواه هیچ خبرنگاری دنبالش نرفت.
و گذاشتیم پدر علیرضا افشار هرچه دل گرفته اش می خواهد به ما بگوید.
و تصویر گرفتیم از آقایان قالیباف و حداد عادل که بین جمعیت با سرعت، فرمالیته ساپورت می شدند.
و تصویر گرفتیم از سردار طلایی که قبل از ما رسیده بود و داشت کنار مامورها خیابان را آماده می کرد و تا آخر هم بین مردم بود. و هرکه می رسید خوب هرچه دلش می خواست به او می گفت و آخر در آغوشش می گریست.
و تصویر گرفتیم از خیلی اتفاق ها و صداها ...
چقدر دلم می خواست همه آن را اینجا می گذاشتم. اما با خود می گویم شاید این کلیپ فقط برای من و ندا با ارزش باشد.
اما وقتی این کلیپ های تلویزیون را می بینم که بی هیچ خلاقیتی همه سلام آخر چاووشی را گذاشته اند دلم می سوزد.
دلم می سوزد که آنها دسترسی به آرشیو دارند و اینگونه ساخته اند.
که آنها دوربینشان بزرگتر و فنی تر بود کارشان حرفه ای تر و اینگونه ساختند.
و فکر می کنم تفاوت کار من و ندا با آنها در این بود که ما بین مردم بودیم و دوربین ما در حرکت بود و بی قرار بود، بابت چیزی که می سازیم هزینه ای دریافت کنیم و برایمان از شب قبل جایگاه درست نکرده بودند.
اما فیلمرداران و خبرنگاران صدا و سیما آنقدر جایگاهشان بالا بود و آنقدر وسایلشان پیشرفته و آنقدر سنیگن و .... که نتوانستند بین مردم باشند و از جایی که مردم روی زمین می دیدند ببینند و روایت کنند.
امشب بیشتر از همه دلم می خواهد با ندا حرف بزنم. در مورد خاطره ای به نام ژورنالیسم بحران!
از بچگی یادم هست مادر خیلی مواظب زمان انداختن ترشی بودند و همیشه آن زمان را یادآوری می کردند.
می گفتند زمان ترشی انداختن اوایل زمستان است. که همه موادی که برای ترشی لازم است به بازار برسد.
بعد پدر همه مواد را که گاهی تا چند صندوق و گونی می شود از بازار تره بار تهیه می کند و نزدیکان منزل ما جمع می شوند و دور یک سفره بزرگ می نشینند و تا عصر پوست می کنند و خرد می کنند و سبزی اش را پاک می کنند و می شورند و ... . و بعد همه موادی که برای ترشی انداختن آماده شد باید روی پارچه تمیزی پهن شوند تا خشک شوند. وگرنه کپک می زنند.

دور این سفره نشسن مزه خاصی دارد! اینکه تو در مدتی نسبتا طولانی در کنار بقیه جای ثابتی داشته باشی و چاقوی ثابتی و شاید وظیفه خاصی، یکجور احساس بودن دارد در جمع بطوریکه تو هم در چیزی که ماه ها بعد نتیجه می دهد نقش داری.
و البته دور هم بودن و با هم ناهار خوردن و ظرف شستن و چای خوردن و خاطره گفتن و شیطنت بچه ها و ... .
اما به نظر من لذت واقعی را کسی می برد که صاحبخانه است و بعداً هر کس که به خانه اش برود و یا هرجا که مهمان شود یک شیشه ترشی به مهمان یا میزبان می دهد. و آنوقت این ترشی هم چند ماه در یخچال آن خانه دیگر می ماند و در کنار سایر ترشی هایی که معمولاً در خانه هست به نام همان فردی که ترشی را انداخته نام می گیرد.
اینگونه است که ترشی تبدیل می شود به اثری با ارزش که تا آخرین قاشق نام هنرمند را با خود به همراه دارد.
اما در باور خانم های فامیل ما هرکسی نمی تواند ترشی بندازدو ترشی انداختن شرایط دارد.
و معمولاً کسانی ترشی می اندازند که "به دستشان بیاید". و برایشان "اومد داشته باشد".
و البته اگر یکبار ترشی انداخته باشند و بدانند که به دستشان نمی آید و سال بعد بازهم این کار را بکنند سال بدی خواهند داشت؛ همراه با پیشامدهای ناگوار و بدشانسی و شکست اقتصادی و... . و این به نوعی مجازات از سرپیچی هنجار است!
ترشی انداختن سبک هم دارد. یعنی ممکن است بیشتر مواد ترشی (مثلاً ترشی مخلوط) برای همه یکسان باشد اما هر خانمی مطابق با ذائقه و سلیقه خود و خانواده اش یا میزان مواد را دستکاری می کند – مثلاً فلفل و یا سیر را زیادتر یا کمتر می زند- و یا مواد دیگری هم به ترشی ات می افزاید. مثلاً ترشی آلبالو را هم در ترشی مخلوط می ریزد تا هم طعم بهتری داشته باشد و هم رنگ متنوع تری.

به کار بردن خلاقیت و تنوع در ترشی در مشهور شدن کسی که ترشی انداخته تاثیر زیادی دارد و اینگونه بر طرفداران ترشی فرد خلاق می افزاید. پس ترشی انداختن تبدیل می شود به عرصه رقابت برای دایره ای از زنان.
ترشی را معمولاً در خمره می انداختند که برسد. هنوز هم خیلی ها ترشی را در خمره می اندازند و می گذارند گوشه حیاط یا زیر زمین و یا حتی تراس. اما حالا بیشتر از شیشه استفاده می کنند که هم جای کمتری می خواهد و هم می شود در یخچال هم قرارشان داد.
بیشتر این شیشه ها را خانم خانه در طول سال جمع کرده و هرکدام صبغه تاریخی دارد! و قبلاً شیشه رب و مربا و خیارشور و سس مایونز بوده.
در میان این شیشه ها برخی هم هستند که طرح جالب و ویژه ای دارند. که با سایر شیشه ها متفاوتشان کرده. این شیشه ها را صاحبخانه وقتی به عزیزی می خواهد ترشی بدهد استفاده می کند. پس بحث گزینش هم اتفاق می افتد.
همه این ها فقط در مورد ترشی مخلوط است. و غالباً ترشی های دیگر اینگونه درست نمی شوند. که معمولاً تنوع موادی که لازم دارند کمتر است و خب به تنهایی هم می توانند درست کنند.
نکات زیادی در مورد آداب ترشی انداختن هست مثل اسفند دود کردن برای اینکه ترشی شان چشم نخورد یا بسم الله گفتن و از خدا یاری خواستن برای اینکه ترشی امسال هم به خوبی پارسال شود و ... که همه اش را نه می دانم نه می شود اینجا آورد که آنقدر زیاد است که می تواند مقاله شود! اما به اعتقاد من ترشی ملغمه ای است از افکار و احساسات زنانه که با این عمل فرد نوعی آرامش می گیرد. دلیل و مدرک ندارم که بگویم چرا ترشی یعنی ملغمه زنانه اما به آن اعتقاد دارم.
در ضمن ترشی به دست من می آید و ترشی نازخاتونم هم طرفداران زیادی دارد و هم دیگر به ته اش رسیده است!