
اسراییل!
مردم فردا هم کفش هایشان را پایشان می کنند
و جفت دیگری را می آورند تا به سمت تو پرتاب کنند.
زن غزه فردا هم جنازه دو فرزند دیگرش را
با دستان خود از زیر آوار بیرون خواهد کشید
و رو به دوربین آژانس خبری خواهد گفت:
حسبنا الله و نعم الوکیل!
و صدای خنده مردم جهان از حرف های احمقانه تو
بلندتر خواهد شد .
و صفحات وبلاگ های شبکه بزرگ ارتباطی پر خواهد شد از
ابراز نفرت نسبت به تو
و همدلی با مسلمانان غزه
اسراییل !
دیگر زمان آن رسیده است که شارون را در گور بگذاری!
سلام بر حسین (ع) و درود بر غزه که دارد تاب می آورد.
عاشورا است که تکرار می شود.
و بستن آب و بستن مرز چقدر تفاوت می کند امروز؟
و یزید آن روز و یزید امروز.
چقدر استعاره دارد زیارت عاشورایی که این روزها می خوانیم.

و چه نیک گفت آن بزرگ که
کل یوم عاشورا
و کل ارض کربلا
از یزد می آییم. شهر قنات و قنوت و قناعت! شهری که مردمانش را نمی شناختم.انگار که ویتاسکویل وست مسافر تهران شده باشد.( ومن اما اگر قرار بود برای یزد سفرنامه ای بنویسم نه مثل او که ابتدا چشمانم را با آب یکی از قنات ها خواهم شست و بعد خواهم نگاشت!) و چه خوب مردمانی اند این مردم!
یزد را همچون سفال مینایی دیدم که طرح مرغ دارد و پر است از نقش و نگارهایی ساده اما تکرار ناشدنی. از تک گل و نیم کره محراب و سقف دو جداره مسجد جامعش بگیر تا یخچالی در میبد که هوش می برد از سر آدم!

و یادگار زیاد داریم از یزد امروز. امید که باز راهی آن دیار شویم.
یزد که سیاه می پوشد از برای حسین راهی دیار خود می شویم.
و اینجا تهران است و خبر ساعت دو که مرا یاد این شعر سهراب می اندازد:
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد.
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد.
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویایی کودک گذر داشت...
و غزه است و هراس اینکه آیا هنوز انسانیم؟ اینسان انسان بودن؟ نمی خواهم. و چه می توانم بکنم برای مردم شهری که تنها شهرشان را می خواهند؟
کوه خضری خبرنگار واحد مرکزی خبر بین همه به نظرم حرف بهتری می زند:
اشتباه بزرگ اسراییل این بود که در محرم به غزه حمله کرد!
و محرم آمده است. خبر بعدی دارد پرچم سرخ را سیاه می کند. چرا؟ مگر نباید آن پرچم سرخ بماند؟ و مگر شریعتی رازش را برایمان نگفته بود؟ مرگ اسطوره در سالروز تولدش؟!
این ماه را دوست دارم. که همه چیز در آن رنگ حادثه می گیرد. و مردم هم عوض می شوند. مهربان تر می شوند. فکر می کنند. حتی اگر در ترافیک و پشت دسته مانده باشند. احساس وظیفه می کنند. هرکدام بنا به دل خویش؛ بنا به آیین خویش.
سال پیش بیشتر خانه ماندم و دکتر شهیدی هم خطیبم شد هم مداحم. امثال نیز چنین می کنم با کتاب همسرم رسانه شیعه.
رسانه شیعه
جامعه شناسی آیین های سوگواری و هیات های مذهبی در ایران
نوشته محسن حسام مظاهری
نشر بین الملل
این دعا را شاید از علاقه پدر دارم که کاش ماهم خانه ای داشته باشیم تا در این ماه به احترام سردار تفکر شیعه سیاه پوشش کنیم و در به روی عزدارانش بگشاییم.
اللهم الجعل محیا محیا محمد و آل محمد
و مماتی ممات محمد و آل محمد

از سر میرداماد که شریعتی را به طرف بالا بیایی خیلی از مغازه ها شده اند پرده فروشی. و تقریبا همه شان پرده پشت ویترین را سیاه زده اند! در دلم می گویم لابد پیشواز محرم رفته اند!
پرده های مخمل بلند و سیاه با ترکیب نقره ای که بیشتر یک مترشان هم روی زمین ریخته است.
به اینترنت سر می زنم و curtain black را جستجو می کنم و می بینم بله! در خیلی از کشورها این رنگ و مدل پرده الان مد است.
به خانه های 60 متری و 90 متری فکر می کنم با پنجره های کم عرض و کوتاه که قرار است این پرده ها را آویزان کنند.
امروز بیشتر دقت می کنم و متوجه می شوم رنگ مبلمان هم به سیاه میل پیدا کرده. یا سیاه، یا قهوه ای تیره، یا سرمه ای سیر. و لابد آن پرده با این مبلمان ست می شود.
یاد فرش های کرم می افتم که به نظرم یهویی مد شدند و قصه فرش های زیبای لاکی را کوتاه کردند. آنقدر که امسال وقتی از نمایشگاه فرش اصفهان دیدن کردیم تنها 10 درصد فرش های نمایشگاه لاکی بود. و باقی یا کرم بود یا صورتی رنگ و رو رفته یا سبز و آبی بی حال!
می دانم که سیاه رنگ اشرافیت بوده است. اما آیا جای این اشرافیت در خانه های کوچک آپارتمانی و بدون معماری ما خالی است؟ و قبل تر هم رنگ طلایی مد شده بود در زمینه قرمز درباری که آن هم رنگ اشرافیت است.
به رنگ هایی فکر می کنم که در فرهنگمان داشته ایم و داریم. انواع آبی، سرخ، سبز ... که جایشان در خانه هایمان خیلی خالی است!
اما آیا تنها انتخاب یکی از این رنگ ها که از میراث فرهنگی مان بجا مانده کافی است تا خانه مان را آنگونه که می خواهیم زینت بخشیم؟
و آیا ما خانه مان را آنگونه که می پسندیم طرح خواهیم زد؟