تبليغاتX
مردم معمولی

 

 "دا" را حتما بخوانید

که روایت مردم معمولی معمولی معمولی است از جنگ

مردمی که هم می فهمیدند و هم مبارزه می کردند.

دا خواندن اما شهامت می خواهد!

 

چهارشنبه 28 اسفند138719:42فاطمه جناب اصفهانی |

من دلم مي گيرد وقتي مي بينم

 

امروز به جشواره کتاب کودک و نوجوان واقع در مرکز آفرينش هاي فکري کودکان مي روم.

وارد سالن بزرگي مي شوم که بخشي وسيعي از آن خالي است. به دلم بد راه نمي دهم و از اولين غرفه اي که تقريباً خوب چيده شده و مخصوص انتشارات کانون است ديدن مي کنم. کتاب هاي خوبي از پارسال تا حالا به جمع کتاب هاي کانون اضافه شده است. از کتاب هايي که همراه انيميشن هاي ايراني ارائه شده بيشتر خوشم مي آيد.

لوازم التحرير دارا و سارا هم در اين غرفه ارائه مي شود که به خاطر ضعف در طراحي و کيفيت پايين رنگ ها آدم ها رغبت نمي کنند برشان دارند.

اما از غرفه کانون که بيرون مي آيم بايد قاطعانه بگويم که نمايشگاه تمام شده است. انتشارات مدرسه هست اما نه با همه کتاب هايش. سروش هست اما جلو غرفه اش ميز گذاشته اند و آقاي بد اخلاقي پشت آن نشسته است و براي همين کسي نمي تواند وارد شود تا کتاب ها را ببيند. انتشارت تيمورزاده اما بهتر از باقي ناشران به طراحي غرفه اهميت داده است و کتاب هاي خوبي هم براي کودک و نوجوان دارد. البته بيشتر آن ها ترجمه هستند. و بچه هاي روي جد کتاب ها اروپايي هستند و اصلاً شبيه امين و مليکا و ريحانه و محمد حسين و ... ما نيستند. در غرفه نشر نظر خانمي نشسته است که موهايش را به طرز غريبي آرايش کرده است و آدم مي ماند کتاب ها را نگاه کند يا قيافه و رفتار عجيب ايشان را. بماند که قيمت کتاب ها نشر نظر آنقدر گران است که تنها طبقه اي خاص از مردم قدرت خريد آن را دارند. باقي ناشراني که شرکت کرده اند زياد معروف نيستند و کيفيت کتاب هايشان نيز در سطح خيلي پاييني قرار دارد.

در انتهاي سالن کنج سمت چپ و به گمانم دور از ديد ترين جاي سالن غرفه اي هست که کتاب هاي جايزه گرفته اين جشنواره را به نمايش مي گذارد و البته نسخه اي براي فروش ندارد. با کتاب هاي جايزه گرفته که آشنا مي شوم بر مي گردم تا آن ها را از ناشرانشان اگر شرکت کرده اند بخرم. و کاش اين غرفه را اولين غرفه مي گذاشتند خب!

جالب اينکه بسياري از کتاب هاي جايزه گرفته که ناشرشان هست اصلاً در غرفه ارائه نشده اند که کسي بتواند آن ها را ورق بزند. يعني ناشر سورپرايز شده است براي جايزه کتابش؟!

از يکي از غرفه دارها مي پرسم چرا ناشران مطرح حضور ندارند.

مي گويد: زمان نمايشگاه را دير اعلام کردند. آخر سال هم هست کسي نمي آيد.

يعني آقايان جشنواره حساب خانه تکاني آخر سال ناشران را نکرده بودند که اين موقع جشنواره مظلوم کتاب کودک را برگزار کردند؟ يا اين نمايشگاه از اول هم قرار بود فرماليته برگزار شود و انتشارات کانون قدرت نمايي کند؟

سوالي است که پاسخي برايش ندارم.

 

وارد فضاي اداري کانون مي شوم تا پژوهش هاي انجام گرفته را در حوزه کودک که به گمانم تنها کتاب هاي خود کانون را بررسي و تحليل کرده است ببينم. از قضا با مسئول اين بخش که بسياري از تحقيقات موجود را خود از 10 سال پيش به اين طرف انجام داده است آشنا مي شوم.

مي پرسم آيا کتاب کودک ايران همانقدر که در حوزه چاپ و طراحي و پويانمايي در مسابقات بين المللي حضور پيدا کرده است و موفق به دريافت جايزه شده در حوزه پژوهش کودک نيز در همايش هاي بين المللي موفق بوده است؟

مي گويد: نه. ما اصلاً نمي رويم. با خبر هم نمي شويم.

مي پرسم: خب اينهمه تحقيق خوب انجام داده است کانون چرا يکي از اين ها را ترجمه نمي کنيد و در همايش هاي مربوط به کتاب کودک شرکت دهيد. مگر نه اينکه انديشه ايراني بيشتر از اينکه در طرح و صفحه آرايي ظاهر شود در تحقيقات کامل و همه جانبه ظهور مي يابد؟ اصلاً اگر تحقيق جامعي در مورد کتب کودک و نوجوان انجام نشود اين جشنواره کتاب هر ساله چه حاصلي خواهد داشت؟ ناشران و نويسندگان چگونه از ضعف هاي کار خود مطلع خواهند شد؟

مي گويد: درست است.

تقريباً هيچ حرف اميدوار کننده اي نمي شنوم. انگار هيچ کس اينجا درد کار تحقيقي ندارد.

دلم مي سوزد.  دلم براي ايران مي سوزد. دلم براي بچه هاي ايران مي سوزد. دلم براي مادرها و پدرهاي گذشته و فردا مي سوزد. من دلم مي سوزد وقتي مي بينم ساعت ناهار بسيار طولاني است.

 صداي خنده خانم هاي مسئول که ساعت ناهارشان مدت هاست تمام شده است از هر اتاق بلند مي شود.

کسي در من هست که فکر مي کند دارند به او مي خندند. به دردش. به اينکه مدرک کارشناسي ارشد ندارد تا بدون اينکه زير بليط کسي باشد فکرش را انديشه اش را در قالب پروژه اجرا کند.

سنگين تر از قبل بيرون مي آيم از آنجا. سرم را اما پايين نخواهم انداخت. خيابان سر بالايي است اما پاهاي من هنوز راه مي رود و فکرم کار مي کند.

ياد حرف عمو مي افتم که هميشه مي گويد:

خدايا به اميد تو

نه به اميد خلق روزگار

 

یکشنبه 25 اسفند13870:23فاطمه جناب اصفهانی |

 

کم کم حرم دارد شلوغ مي شود و مردم بيشتري براي زيارت مي آيند. صحن آزادي امشب زودتر از باقي شب ها پر شده است. آسمان را يک نفر دارد با آبرنگ از صورتي و سرخ به بنفش و آبي تيره و نهايتاً شب رنگ مي زند. دارند قرآن مي خوانند که مکالمه زني ميانسال با صداي بلند توجهم را جلب مي کند:

_ چادر عربي پيدا نکردم بجاش برات چي بخرم؟

_ لباس نخرم؟ باشه برات اسباب بازي مي خرم.

_ باشه. کاري نداري؟ خداحافظ.

به کنار دستي اش که نبايد آشنایش باشد مي گويد:

چادر عربي مي خواسته پيدا نکردم. مي گم لباس بخرم؟ مي گه نمي خوام.  حالا مي رم همين دور حرم يه عروسکي خرسي چيزي براش پيدا مي کنم.

قربون امام رضا برم. اينهمه زائر صبح و شب مي يان زيارت. يه سِري مي رن يه سِري ديگه مي يان. هيچوقت اينجا خلوت نمي مونه. همه آرزو دارن بيان حرمش. آدم اين صحن که نگاه مي کنه دلش باز مي شه. چرا نشه؟ خونه ها ديگه حياط ندارن که. اينجا يه حياط . اونم به اين بزرگي!

قربون گنبد طلاش برم. آدم که نگاه مي کنه دلش باز مي شه. اصلا وقتي مياي اينجا دلت نمي خواد بري. بي خيال شوهر و بچه و زندگي. کجا با صفاتر از اينجا. به خدا آدم کار نداشته باشه بياد اينجا زندگي کنه! همه چي خوب ارزون. راحت هم مي توني بياي حرم.... باقي صدايش را لاي اذان گم مي کنم.

 اين چند روز ناخواسته مکالمه آدم ها با هم و يا با امام رضا(ع) برايم جالب بود. يا روضه هايي که پيرمردهاي داخل حرم دويست تومان مي گرفتند و براي زن ها مي خواندند. يعني تمام اين رازو نيازها و درد و دل ها از نسلي به نسل ديگر تفاوتي هم دارد؟ يا نيازها مشترک است معمولاً ميان اين همه دوران؟

کاش فرصت بيشتري بود تا ريکوردرم را روشن مي کردم و قسمتي از آن ها را ضبط مي کردم. شاید روزی به کار می آمد.

 

 

چهارشنبه 21 اسفند138719:42فاطمه جناب اصفهانی |

 

یک

 از سفر که بر می گردیم به پلاک خانه مان یک عدد اضافه شده است و حالا روی یک مربع آبی خورده است 6. تا چند سال پیش بیشتر از بیست سال بود که پلاک این خانه 21 بود و بعد تغییر کرد.

به همه نشانی هایی که برای اشتراک، نامه، دوستان و ... داده ایم فکر می کنیم. کاری نمی شود.

راستی بار دیگر که از سفر برگردیم محله مان چه تغییری کرده است؟

 

 

دو 

 می روم شانزده آذر. این بار برای انجام کارهای فارق التحصیلی. هربار چند نفر قبل و بعد من برای گرفتن دانشنامه آمده اند تا برای ادامه تحصیل از ایران بروند. یکی از این دو دانشجویی که منتظر دانشنامه شان هستند از خانم مسئول می پرسد: خیلی ها برای رفتن می آیند؟

خانم مسئول انگار که همین الان یک کبوتر محکم خورده باشد به شیشه فریاد می زند: اوووه! خیلی ها! تقریبا همه می آیند!

یکی شان آرام می گوید: کی می خواهد بماند دیگر توی این مملکت؟!

 به جواب های کنکور فوق لیسانس فکر می کنم که کِی می آیند.

 

 

سه 

 برای آزمایش به بیمارستان هدایت رفته ام. مدتی که آنجا هستم 5 نفر سواد خواندن و نوشتن بلد نیستند که متاسفانه بعضی از آنها جوان هستند. خودم بجای یک نفرشان با مداد روی شیشه برای گرفتن نوبت می نویسم: هاجر زارع!

 

 

 

پنجشنبه 15 اسفند138713:22فاطمه جناب اصفهانی |

 

the-reader1

همیشه دوستانی داشته ام که مرا از نقد کردن فیلم ها یا سریال ها نهی می کرده اند. و من یادم نمی آمد که آخرین باری که فیلم دیده بودم و خود را بی هیچ نظریه و آموزه و تحلیل محتوا و ... در تماشای یک فیلم رها کرده بودم کی بود؟

امشب شاید مثل یکی از مردم معمولی به تماشای یک فیلم نشستم. مردمی که وقتی از در سینما بیرون آمدند داشتند هنوز به فیلم ده رقمی می خندیدند یا سر فیلم میم مثل مادر گریه میکردند و من نمی فهمیدم چگونه می توانند به اینهمه ضعف موجود در فیلمنامه و ... فکر نکنند و لذت ببرند؟

امشب فیلم خواننده؟ کتابخوان؟ و یا بهتر بگویم the reader  را با همسرم دیدم.

نمی دانم به خاطر بی نقص بودن این فیلم بود که اینهمه توانستم از آن لذت ببرم یا سهل انگاری خودم . اما فکر می کنم تماشا کردن یک فیلم صرفا برای لذت بردن مثل رها شدن در آب است. و تماشای آن برای نقد و نظر دست و پا زدن زیر آب های سنگین(حتی اگر چند مدل شنا بلد باشی و در آن مهارت هم داشته باشی و قهرمان شنا هم شده باشی)

Michael Berg (Ralph Fiennes) in "The Reader" (2008)

به خاطر هر دلیلی که بود الان حس خوبی دارم. انگار که در آن دریاچه سبز فیلم شنا کرده ام و حالا از آب بیرون آمده ام.

نمی دانم اگر این فیلم را به شما هم توصیه کنم که ببینید بعد از تماشایش چه فکری می کنید اما من به خاطر آغاز دوباره فیلم از آن لحظه ای که هانا با مایکل سر اینکه اول کتاب بخوانند و بعد ... معامله می کند حاضرم دوباره این فیلم را ببینم.

بیشتر بنویسم می شود نقد. پس نقطه!

 

 

سه شنبه 6 اسفند13871:34فاطمه جناب اصفهانی |

خانم ن سالی دو بار به خانه ما می آید؛ یک بار برای عید نوروز به جهت عید دیدنی و یک بار هم برای سالگرد مادر بزرگم. و هربار که می آید چند کتاب از کتابخانه ام را به امانت می برد. و البته امانت دار خوبی است.

خانم ن متولد 1359 باید باشد. و در رشته صنایع غذایی مدرک کارشناسی خود را گرفته است. و اویلن نفر بود که در فامیل به دانشگاه رفت.

تا آنجا که یادم می آید از همه بچه های فامیل درس خوان تر بود و همیشه تصویر او را با کتاب دارم. یادم هست بعضی شب های تابستان که همه دخترها کنار هم بودیم او تا صبح بیدار می ماند و کتاب های خواهرم را می خواند.

امروز که به خانه ما آمده بود بعنوان یک میزبان سر صحبت را با او گشودم که نمی خواهی درست را ادامه بدهی؟

گفت:

خیلی دلم می خواست اما حالا با وجود دو پسرم و مسئولیت های خانه اصلاً نمی توانم. با خودم تمرین کردم که حسرت نخورم همین است که هست.

آخرین پوست پرتقال را هم می کند و آرام می گوید:

اما نمی توانم غصه نخورم. درد نکشم. هنوز هم دلم در دانشگاه است. حتی اگر بخوانم هم نمی توانم در رشته خودم درس بخوانم. خیی سخت است! خیلی! آن روزها با اینکه خوب درس می خواندم به زور درس جرم و وزن را پاس کردم.

سال های آخر پسرم را باردار بودم اما بازهم فرصت درس خواندن پیدا می کردم. بعدها دیگر نشد. نمی شود.

دلم می خواهد بروم کلاس زبان.

می پرسم خوب چرا نمی روی؟

می گوید: پسر کوچکم را پیش کی بگذارم؟ خواهرم دیگر حوصله بچه داری ندارد. مادرم هم که تحمل سر و صدای او را ندارد. مهد هم فعلا توان مالی اش را نداریم. اما سال دیگر شاید وضعمان بهتر شود و بتوانم زبان بخوانم. عاشق زبانم من!

پازل نیمه تمامم را روی میزم دیده است و به درست کردن پازل علاقه مند شده است. آدرس و ریز و بم های پازل را می پرسد تا برای خودش بخرد. اما یکهو انگار که یادش رفته باشد زیر کتری را خاموش نکرده است می پرسد:

اما با این بچه ها چجوری درست کنم؟! حتما همه تکه های آن را گم می کنند! تازه کی وقتش را دارم؟ من حتی فرصت تلویزیون تماشا کردن را هم ندارم.

_ نداری؟ یعنی حتی برنامه های صبح را؟

_ تا ظهر دارم کارهای خانه را می کنم و ناهار درست می کنم. ظهر هم که پسرم از مدرسه می آید و می خواهد سگا بازی کند. عصر هم که می شود همسرم می آید و می خواهد اخبار ببیند. او همیشه اخبار می بیند. از لحظه ای که به خانه می آید تا لحظه ای که به رختخواب می رود. اول خبرهای تلویزیون ایران بعد هم ماهواره و شبکه وی او ای و بی بی سی. ما حتی وقتی بیرون هم می رویم او تند تند شبکه های رادیو را روی خبر تنظیم می کند.

_ تو اعتراض نمی کنی؟

_ نه. عادت کرده ام. اما بعضی وقت ها کلافه می شوم! وقتی جوان بودم تمام خبرهای سیاسی را دنبال می کردم. هر کتاب تاریخی یا سیاسی را پیدا می کردم می خواندم. ماجرای منتظری را کامل دنبال کردم. یا کتاب ری شهری هست اسمش یادم نیست چی بود؟ همان که در مورد سیاست نوشته آن را هنوزم بیاد می آورم. اما حالا نه! اصلا دلم نمی خواهد اخبار را بشنوم. می ترسم! مدتی بود روزنامه می خریدم و صفحه حوادث را می خواندم. ترسو شده بودم! عصبی شده بودم! از صبح که پسرم از خانه بیرون می رفت نگران بودم تا برگردد.

بعد دیگر جدول خریدم. آن قدر که تمام جواب سوال های سطر و ستون ها را حفظ بودم. جذابیتش را برایم از دست داد.

بعد کتاب آشپزی خریدم و سر خودم را با غذاهای جوراجور گرم کردم.

_ چرا برنامه های صبح را نمی بینی؟

_ بعضی وقت ها سلامت باشید را می بینم. اما معمولا نمی بینم. چند وقت است داریم با همسرم فکر می کنیم تلویزیون دیگری هم بخریم. اما من هنوز مرددم. تلویزیون دوم شاید ما را در رسیدن به انتخاب کانالمان کمک کند اما ما را از هم دورتر می کند. کاشکی اصلا این ماهواره را هم نمی خریدیم!

_ پس تلویزیون هیچ ساعتی در اختیار تو نیست؟

_ نه.

_ پس سرگرمی ات چیست؟

_ مدت ها است عادت کرده ام چیزی نخواهم. اوایل زیاد سر اینکه من هم خواسته هایی دارم بحث می کردم. اما دیدم چند سال سر این چیزها بحث کنیم؟ تصمیم گرفتم عادت کنم.همین.

اما این کتاب هایت را زود پست می دهم.

_ کی کتاب می خوانی؟

_ نیمه شب ها. وقتی همه خوابند. این لحظه ها برایم زیباترین لحظه ها در روز هستند. همه اش مال خودم است.

این پسر کوچکم وقتی بدنیا آمد خیلی اذیتم کرد. بیمار بود. من صبح تا شب باید بغلش می کردم و در اتاق خوابم تا صبح می دویدم. اینطوری دردش کمتر می شد. بعد از یکسال او شب ها بهتر خوابید اما من هنوز هم شب ها خوابم نمی برد. برای دستم که رفته بودم دکتر گفت باید شب ها بخوابی!

اما من نمی توانم. هر کتابی به دستم برسد می خوانم. همه کتاب های کتابخانه خواهرشوهرم را خوانده ام!

اما می دانی باید خیلی مواظب باشم. بعضی شب ها که همسرم از خواب بیدار می شود و مرا می بیند که دارم کتاب می خوانم می گوید واقعا که! داری وقتت را تلف می کنی!

این حرفش خیلی درد دارد! باید مواظب باشم.

_ راستی چرا خودت کتاب نمی خری؟

_ جا ندارم! خانه مان خیلی کوچک است. حتی برای بازی بچه ها هم جا نیست. نمی توانم کتابخانه داشته باشم. بعد این کتاب ها را کجا بگذارم؟

و کلی حرف دیگر می زند. می گویم تو زندگی خیلی جالبی داری. چرا وبلاگ درست نمی کنی؟ کامپیوتر که داری؟

-       نه. همسرم برد دفتر کارش. لازم داشت.


_ خب یه لپ تاپ بخر. برای خودت. زیاد هم نباید گران باشد. آن وقت می توانی بنویسی.

و برایش از وبلاگ های خانم های خانه دار می گویم. می گوید تا خرداد که نمی توانم.اما بعد می خرم انشا الله.

یکی یکهو حرفمان را قطع می کند و رشته کلام پاره می شود و من بلند می شوم تا چای بریزم.

من فکر می کنم حالا که من دارم به خانم ن فکر می کنم او هم دارد به حرف های امروزمان فکر می کند.

 منتظر روزی خواهم بود که خانم ن هم در این فضای مجازی خانه ای از آن خود داشته باشد و اتاقی برای حرف های معمولی اما ناگفته اش.

پنجشنبه 1 اسفند13870:1فاطمه جناب اصفهانی |

 
پشتیبان بلاگفا