
درست يادم هست اولين باري که بيفستراگانوف خورديم منزل دختر عمه ام بود. او در کنار زرشک پلو با مرغ و قيمه دو ظرف از اين غذا آماده کرده بود. تا پيش از آن هروقت مهماني فاميلي نسبتاً بزرگي برقرار بود در کنار دو مدل غذاي ساده ايراني که ترجيحاً يکي از آن دو خورش بود الويه و شايد هم ژله به عنوان دسر گذاشته مي شد. تا اينکه زمان گذشت و گذشت و غذاهاي متنوع غير ايراني ديگري نيز وارد سفره ايراني مان شد.
اين اواخر علاوه بر الويه و ژله آن روزها يک يا دو مدل موس (ترکيب ژله، بستني و شير) و همچنين لازانيا هم اضافه شد.
و اينطور بايد گفت که لازانيا جايگزين سالاد اندونزي و سوفله شده است. البته اين اتفاق ممکن است فقط در فاميل بزرگ ما رخ داده باشد و نمي خواهم آن را تعميم دهم.
ورود اين غذاهاي متنوع فرنگي که هرکس آن را متناسب با سليقه خود طبخ مي کند البته مي تواند نتيجه چند عامل باشد:
اول آموزش غذاهاي فرنگي از تلويزيون که از اول صبح تا نزديک شب پخش مي شود.
دوم تنوع فرهنگي البته!
سوم رقابت و شايد يک مدل چشم و هم چشمي مهمان و ميزبان که در چرخه مهماني ها جايشان با هم عوض مي شود.
چهارم طبخ آسان اين غذاها و سرعت بالاي پخت.
پنجم تغيير ذائقه ايراني و تمايل به غذاهاي فرنگي کلاً.
و چنديدن و چند دليل ديگر.
و حالا اين سوال مي ماند که چرا براي رنگين کردن سفره مان از غذاهاي سنتي خودمان که شايد سالي يکبار هم نخوريم استفاده نمي کنيم؟ و چرا بجاي لازانيا کسي کوفته درست نمي کند؟ يا دلمه برگ مو؟ يا انواع کباب که با فر هم مي توان آماده کرد؟
و بجاي موس و ژله از مسقطي و شله زرد استفاده نمي شود؟
نکته جالب اينکه وقتي برنامه هاي آشپزي را با دقت نگاه کنيم مي بينم در هر برنامه اي خيلي عادي غذاي فرنگي نشان داده مي شود . بدون اينکه دکور صحنه عوض شود. يا خانم و آقاي سرآشپز از ديالوگ شاعرانه اي استفاده کند. اما درست زماني که قرار است غذاي ايراني آموزش داده شود و سفره ايراني شود ديالوگ هاي پرطمطراق نوشته مي شود و دکور پرخرج اما سنتي آماده مي شود و سرآشپز هِي مي گويد اين غذا خيلي راحت درست مي شود و شما هم مي توانيد. پس اصلاً تنرسيد! که اين خود باعث مي شود آدم از خير تهيه آن غذا بگذرد و وعده خوردن آن را جز اتفاقي در خانه مادربزگي کسي به خود ندهد.
ما چه مان شده نمي دانم!
در مبلمان هاي سبک اروپايي و امريکايي و آلماني و اسپانيايي راحت تريم تا نشستن روي فرش و لم دادن روي پشتي. به هر آنچه ايراني است يک لقب گنده سنتي مي چسبانيم و مي گذاريم براي دکور که يعني کلاس دارد. با فرهنگ خودمان بيگانه مي شويم و دوباره به آن رجوع مي کنيم!
مي ترسم کم کم ايراني بودنمان نيز يک لقب تلقي شود که از بيرون به ما مي دهند و ديگر خودمان هم باورمان نشود که ايراني هستيم.

باورم نمي شود. انگار دارم خواب مي بينم! دو کتاب نوجوان خوانده ام که دو نويسنده ايراني نوشته اند. عالي!
بعد از خواندن داستان هاي مرادي کرماني و چند نويسنده ديگر بيشتر کتاب هاي نوجواني که خوانده بودم خارجي بودند. و حالا اين دو کتاب را يافته ام که امسال برنده جايزه کتاب کودک و نوجوان بودند. يکي مجموعه داستان نوجوان"کنار درياچه نيکت هفتم" نوشته فرهاد حسن زاده و "لالايي براي دختر مرده" نوشته حميد رضا شاه آبادي که هردو را نشر افق عزيز چاپ کرده است.
البته قرار بود آن دو را به ريحانه 10 ساله که عاشق خواندن و نوشتن است هديه بدهم. که نسخه اي هم براي خودم خريدم و خواندم.
هر دو آن ها بسيار خوب نوشته شده اند. همه عناصر داستان سر جاي خود نشسته اند. درست مثل ساختمان سازي هاي لگو که جان مي هد براي خانه ساختن و ... .
شايد همسرم درست مي گويد. از بس داستان ايراني خوب پيدا نکرده ام که بخوانم اين همه ترجمه خوانده ام. و همين امشب هم قبل از لالايي براي دختر مرده تصميم داشتم زنگبار آلفرد آنش را با ترجمه سروش حبيبي بخوانم.
بهرحال نمي توانم به شما پيشنهاد کنم که اين کتاب را به عزيزي نوجوان هديه کنيد در حاليکه قبلاً آن را نخوانده ايد. همانطور که فردا بايد از مادر ريحانه براي هديه دادن اين کتاب به او اجازه بگيرم. که هر دو اين کتاب ها در جديدي را مي گشايند به روي او و از دنياي ديگري برايش سخن خواهند گفت. درست مثل ساعت باغ مخفي که آن پسر را به دنيايي ديگر منتقل مي کرد.
امروز علاوه بر خريدن اين دو کتاب چارلي در کارخانه شکلات سازي رولد دال نويسنده مجبوبم را هم براي بار دهم شايد خريدم. _ البته اين بار هم نمي دانم آن را براي خود نگه خواهم داشت يا به عزيزي هديه خواهم کرد_ و با خود فکر مي کنم چرا هنوز اگر قرار باشد کتابي را به نوجواني هديه کنم آن چارلي است نه نيمکت هفتم يا لالايي دختر مرده؟
پاسخش را خوب مي دانم. در اين دو رمان آنچه نيافتم شادي بود.
شادي . مثل شکلات. مثل بستي شکلاتي!
طعمي که هنوز در رمان هاي نوجوان تجربه اش نکرده ام. حتي در ماه شب چهارده کرماني! حتي در قصه هاي مجيد!
چقدر دلم مي خواهد به آقاي شاه آبادي و حسن زاده سلام کنم و بگويم که چقدر خوب نوشته اند و خيلي ممنون!
و بعد به هر دوي آن ها خواهم گفت: لطفاً شکلات را فراموش نکنيد!

اين روزها هديه هاي زيادي را با کاغذهاي رنگي کادو پيچيده ام و هديه هاي زيادي را نيز عيدي گرفته ام.و دلم شور مي زند که بزرگتر از اين بشوم و ديگر کسي به من عيدي ندهد!
معمولاً اگر از ديد و بازديد با همسر برگشته ايم و عيدي هم گرفته ايم خودمان را به نزديکترين شهر کتاب رسانده ايم و اسکناس هاي 2 هزار و 5 هزار توماني را تبديل کرده ايم به کتاب. و البته اين عيدي آخري را که از دايي گرفته ايم مجموعه لاست خريده ايم که هنوز نديده ايم.
در بين اين کتاب ها و فيلم ها چندتا را معرفي مي کنم و توصيه مي کنم اگر توانستيد حتماً ببينيد و يا بخوانيد.

زماني که يک اثر هنري بودم
جديدترين ترجمه از امانوئل اشميت عزيز
به همت فرامرز ويسي و آسيه حيدري
نشر افراز
230 صفحه
با قيمت 4500 که به نظرم کمي گران است
گتسبي بزرگ
دومين رمان بزرگ قرن بيستم
نوشته فيتس جرالد
ترجمه کريم امامي
نشر نيلوفر
288 صفحه
با قيمت 3500 تومان
اگر هم دنبال سر رسيد خوب مي گرديد
سر رسيدي که نشر جامه داران و نوستالوژي کتاب هاي خطي قديم را زنده مي کند عالي است!
روي جلد آن نوشته
سنه 1388 هجري خورشيدي
اگر نمي خواهيد بخريد هم يک نگاهي به آن بيندازيد.

فيلم taken
ارزش ديدن دارد
به گمانم

فيلم غرور و تعصب PRIDE & PREJUDICE را که برگرفته از رمان جين آستين عزيز است ديدم.
من که لذت بردم و بازي خوب ليزي را تحسين مي کنم!
و مطمئنم که همه دخترها هم ازديدن اين فيلم لذت خواهند برد.
اخراجي هاي 2 را با خانواده رفتن و با هم خندیدن مزه دارد. در غير اينصورت به نظرم خيلي هم جالب نبود.
اما سوپر استار فيلم خوش ساختي است. و بازي خوب شهاب حسيني ضعف هاي فيلم را مي پوشاند.
ترانه تيتراژ بجوري آدم را ياد فيلم هاي قبل انقلاب مي انداخت. ياد علف هاي هرز و برادرجان نمي دوني چه دلتنگم داريوش!
سعید کمالی دهقان سفرنامه لندنش را هر روز در سیب گاز زده می نویسد. که خواندنی است!
خلاصه اين عيد که براي ما پر برکت است. انشاء الله تا اخر سال همينطور بماند و بتوانيم شکرگذارش باشيم. شما با عيدي ها چه کرديد؟