اين روزها که دنبال خانه مي گشتيم امين خواهرم کلي نقاشي کشيده بود برايمان از خانه هاي جوراجور. اولين خانه را يک آپارتمان بلند کشيد که گفتم دوست ندارم! من خانه حياط دار مي خواهم. سعي کرد مرا متقاعد کند که ديگر همه از اين خانه ها دارند و چه و چه که بالاخره راضي شد و باقي خانه هايم را خودش با شيرواني و حياطي پر از گل و درخت کشيد.
نقاشي هاي او مرا ياد نقاشي هاي خودمان مي اندازد. من هم از خانه کشيدن شروع کردم. جالب اينجاست که خواهرم زياد علاقه ندارد کسي به بچه اش نقاشي کردن ياد بدهد و مي خواهد هرچه از ذهن امين مي تراود روي کاغذ بيايد با اينحال امين هم نقاشي را با خانه کشيدن شروع کرد به گمانم!
چقدر خانه براي ما مهم است. ما از کودکي آن را روي کاغذ مي آوريم و تا ازدواج کنيم و خود صاحب خانه شويم تصويري از آن را در ذهنمان تجسم مي کنيم.
پدرمان يکبار لااقل پايش را روي ترمز مي گذارد و با انگشت دري را نشان مي دهد و مي گويد: تو در اين خانه بدنيا آمدي.
و اين خانه آنقدر برايمان مهم است که سعي مي کنيم در روز مقدسي که احتمالا مناسبت مذهبي هم هست آيينه و قرآن دست بگيريم و همراه چند بزرگتر به آن خانه برويم تا برايمان دعاي خير کنند و مثلاً اگر مستاجريم آرزو کنند انشا الله به زودي خودتان خانه بخريد.
ما ايراني ها ضرب المثل هاي زيادي هم داريم در مورد خانه. که آشنا ترينشان اين است :
"هيچ جا خونه خود آدم نمي شود"
و ماجراي اين خانه تا آنجا پيش مي رود که خيلي ها آرزو مي کنند در خانه خودشان سرشان را زمين بگذارند و بميرند.
خانه خانه خانه!
سقفي که يکجايي منتظر ما آدم ها است تا در آن ساکن شويم و آرام گيريم.
خدايا! اين آرامش را همراه ساکنينش به همه ارزاني دار!

اين هم يکي از نقاشي هاي امين است. خانه ما آن خانه قرمز است که پشت برج بلند واقع شده و دودکشش دود مي کند. خدارا شکر حياط هم دارد. او به خودش 20 داده و من هم.
از سفر بر مي گردم.
آفتاب شهرهاي عزيز و عزيزاني را بر تن دارم اما دلم براي مهتاب شهرم تنگ شده بود. حتي براي قطعي پيام کوتاه و تلفن بعد از ساعت 8.
براي صداي الله اکبرهايي که وجود دارند و وطنشان را اينگونه نمي خواهند.
و نمي دانم مرا چه مي شود که لابلاي اين الله اکبرها صداي اذان اردبیلی را مي شنوم. شايد براي اينکه داريم به آن ماه خوب نزديک مي شويم. شايد براي اينکه اذان او مانند صداي اين مردم از ته حلقش در مي آمد. شايد.
اين روزها هرچه سراج جاده را با صدايش پر کرد فکر مرا جمله اي از جلال که گفته بود:
حال گوسفندي را دارم که روي پل ايستاده. نه مي تواند به گله باز گردد نه مي تواند به جمع گرگان برود.
اما جلال عزيز
يک اتفاق خوب براي آن گوسفند افتاده که او تکليفش با خودش روشن شده است. و اين از همه چيز مهم تر است.
در اين سفر وقتي با کساني که به آقاي احمدي نژاد صحبت مي کردم مي گفتند ايشان عيب هاي زيادي دارد. و قبول دارند که صدا و سيما هم چه قبل از انتخابات چه بعد از آن حامي ايشان بوده است و همان وقت هم مي دانستند اما خب مصلحت حکم مي کرد به او راي بدهيم.
و آنوقت حالم بهم مي خورد از اين همه راي مصلحت باري که تکليفشان با خودشان با فکرشان و حتي با دلشان روشن نبود و هنوز هم روشن نيست.
من اما تکليفم با خودم روشن بود.
و حالا هم.
رايم را به صندوق انداختم و بعد از آن تماشاگر مردم بودم. نه دليل موجهي براي حضور در تجمعات داشتم و دارم و نه مردمي را که معترضند محکوم مي کنم. که خود هم معترضم. بر رسانه و دولتي که تنها تريبون يک گروه است. و اگر کسي حرفي غير از آن باشد محکوم. بي خيال دم خرگوش که در عکس ها پيداست!
در اين ميان از دبير محترمي که موافق اين موج سبز هم نيست مي پرسم راستي حقوق فرهنگيان زياد شد؟
مي گويد ماه قبل از انتخابات حکم آموزش و پرورش آمد که حقوقمان را اضافه کردند اما اين هفته (دو هفته بعد از انتخابات) حکم آمد که اشتباه کرده بودند و قصه همان است که بود.
دلم براي همه مي سوزد.
اما دلم براي کاريزماي رئيس جمهور که به دست خودش از دست داد نمي سوزد.
و دلم براي مردمي که مناظره ها را با همان توجهي نگاه مي کردند که سريال مبتذل رستگاران را.
راستي اگر آقاي ضرغامي اين خوراک مبتذل سريال هاي گوناگون را در سر مردم نريزد که باور کردن بعضي خبرها و گفتگوها سخت مي شود!
ناتمام نقطه
سفرنامه مونيخ مهدی حجوانی را تا نيمه خوانده ام که صداي الله اکبرها شروع مي شود. مثل باران مي ماند. اول تک و توک است اما چند دقيقه بعد آنقدر زياد مي شود که نمي توانم باقي ماجراي کتابخانه کودک و نوجوان مونيخ را که در نوع خود بزرگترين در دنيا است بخوانم.
به مردمي که آن بيرون دارند شعار مي دهند فکر مي کنم. مردمي که همين الان اخبار دارد اغتشاشگر مي خواندشان. و بيشتر از همه صداي دختر بچه اي را مي شنوم که به گمانم 4 سال بيشتر ندارد. او با زبان شيرينش مي گويد يا حسين و بزرگترهايي که لابد پدر و مادرش هستند با ته مايه اي از خنده مي گويند مير حيسن!
امشب شعار ديگري کنار "الله اکبر" و "مرگ بر ديکتاتور" آمده است: ايراني با غيرت-حمايت حمايت!
که پسر بچه اي در بين کساني که فرياد مي زنند مي گويد فقط الله اکبر! که همه دوباره مي گويند الله اکبر! و زنجيره صدا نمي دانم از کجا تا کجا دوباره درست مي شود.
با خودم مي گويم راستي اين ملتي که الان دارد با چراغ هاي خاموش شعار مي دهند و نظام رسمي و قانوني ما به گونه اي طردشان مي کند فردا که به بازار يا اداره يا محل کارشان مي روند از الله اکبر ديشبشان روي بام حرفي مي زنند؟ يا احساس خطر مي کنند و مي گذارند شب همه عقده هايشان را فرياد کنند؟
مادر امروز وقتي از آزمايشگاه برگشت مي گفت همه آرام و با احتياط داشتند از اينکه ديش ماهواره ات را به کدام سو بگردان تا فلان کانال را دوباره بگيري حرف مي زدند. مادر مي گفت که ياد زمان انقلاب افتاده. وقتي خانواده او هرجا مي رفتند با احتياط حرف مي زدند مبادا ساواک خبري را از آن ها گزارش کند.حالا او با چادرش ... .
در اين بين دلم براي بچه ها مي سوزد والبته خوشحالم که مدرسه ها تعطيل شده و آن ها مجبور نيستند شعار دادنشان را پنهان کنند. مثل ما وقتي که در گزينش مدرسه دولتي مان هم بايد نمي گفتيم که ويدئو داريم.
دلم براي امين 6 ساله مي سوزد که پريشب سربازي را برداشته بود و مي زد روي سرباز ديگر و بهش مي گفت: ديکتاتور!
و براي متين که 2 ساله است هنوز درست حرف نمي زند اما تا صداي شعار مي آيد مي دود به سمت تراس و مشتش را گره مي کند و مي گويد: اَپَر! يعني الله اکبر.
با دوستاني که زندگي در کشورهاي ديگر را تجربه کرده اند که صحبت مي کنم مي گويند هيچ کجاي دنيا مردم مثل مردم ايران سياسي نيستند.
و من امشب که احساس سياست زدگي دارم دلم مي خواهد ما ملت اينهمه سياسي نبوديم! و بچه هايمان هم!
فردا شب تهران نيستم و بايد ببينم دلم براي اين شب هاي تهران- البته بايد گفت شميرانات- تنگ مي شود يا نه.
کاش وقتي برگشتم همه چيز درست شده باشد.