شهرستان هاي ديگر را نمي دانم اما معمولاً در تمام محله هاي تهران بازار تره بار هست كه روي تابلو دم در و نايلون هاي خريد آن مي شود آرم شهرداري را ديد. ما هم از مشتري هاي اين بازار هستيم و هفته اي دو بار در كنار مردم توي صف مي ايستيم؛يا غر مي زنيم و يا مجبوريم به غر زدن هاي ديگر مردم گوش كنيم.
كسي روي موضوع بازار تره بار كار كرده يا نه را نمي دانم اما قاطعانه مي توان گفت اگر بازار تره بار هر محله مطالعه موردي شود داده هاي زيادي از سبك زندگي مردم بدست مي آيد كه بر اساس آن مي توان لااقل براي اين شهر بي سر و دم برنامه ريزي هاي بهتري كرد.
آنچه در نگاه اول در بازار ديده مي شود وجود مردمي از تمام طبقات اقتصادي. تو در پاركينگ بازار ماشين هاي مدلي را مي بيني كه صندوق عقب ماشينشان را پر مي كنند از تره بار و ميوه. وارد بازار كه مي شوي همين مردم معمولي را كه مثل ما نانشان را به نرخ روز مي خورند – نه از آن جهت!- مي بيني كه درصف ايستاده اند و فروشنده هاي غالباً افغاني نايلون هاياشان را به هواي يك كيلو، پر كرده اند از سه كيلو. و خوب تر كه دقيق شوي مردمي را مي بيني كه سرشان را پايين انداخته اند براي همان خيار و پياز و سيب زميني با يارانه دولت و دست به دامن فروشنده ها و صاحب دخل مي شوند كه چند تا از آن را بينداز در كيسه شان.
شايد مشتري هاي بازارهاي تره بار تقريبا در چند طبقه مشترك گنجانده شوند و شبيه هم باشند اما نوع كالاهايي كه در آن ها توزيع مي شود متفاوت است و گاه عادلانه نيست. مثلاً بازار تره بار نياوران را خوب مي دانم كه ميوه اش عالي است. و گوشت و ماهي اش و تره بارش. كه خيلي از آن ها با حاجي ارزوني هاي معتبر رقابت مي كند. اما در همين بازار ميوه محله ما به ندرت مي توان ميوه خوب و رسيده ديد. و جز موز و گاهي خيار بقيه آن ها يا نرسيده اند. يا لك دارند و يا محصول درجه چندم كشاورز بوده اند كه خريده شده اند. و تازگي ها هم فهميده ام همان موز را هم كه خوب بود كيلويي 200 تومان گران تر از حاجي ارزوني خيابان قبا مي خريده ايم!
مردمي را كه در تره بار مي بينم معمولاً از خريد خود ناراضي اند. البته وقتي بازار مرغ مي آورد و به آن ها هم مي رسد لبخند رنگ پريده اي بر لبانشان نقش مي بندد.
در بازار تره بار تو در ظاهر حق انتخاب داري و مي تواني هر كالايي را كه عرضه مي شود البته به شرط رعايت صف هاي بلند داشته باشي اما وقتي نيم كيلو ليمو ترش شيراز طلب مي كني در كيسه ات علاوه بر آنكه بيشتر از يك كيلو مي ريزند و جاي اعتراض نمي گذارند ليموهاي خرابي مي افتد كه برخي به مرحله عماني شدن رسيده اند. و تو حق نداري آن را از كيسه ات بيرون بياوري!
رفتار فروشنده ها با مردم غالباً بي ادبانه است. كه اين گاه مشاجراتي را هم در پي دارد كه مثلاً پسرم درست صحبت كن من جاي پدر تو را دارم! و بعد ... بعدش را نمي گويم.
مردم اين بازارهاي تره بار مي توانند جامعه آماري تحقيقات زيادي باشند كه خيلي از آن ها نه در دانشگاه درس مي خوانند نه در سالن سينما و تئاتر ديده مي شوند و نه به راهپيمايي مي روند. مردمي كه ساكن محله من و تو هستند و خيلي از آن ها يا در تلويزيون و روزنامه و ماهواره ديده نمي شوند و يا به درستي فهم نشده اند.
خلاصه اينكه مي توان ساعت ها در مورد اين بازارها نوشت و نوشت. و در كنار تحليل ها كلي هم خاطره هست كه ارزش بيان شدن دارد. آن را يا در نوشته اي ديگر و يا در وبلاگي ديگر كه دارد ساخته مي شود خواهم نوشت.
صبح كه بيدار مي شوي زنگ ساعت را خاموش مي كني هِي چشم هايت را روي هم مي گذاري تا ادامه خوابت را ببيني. نمي بيني. خواب سفر كرده اي كه پدربزرگت بوده و تمام مراسم رحلتش با شادي و بازي كودكانه هايت خاطره شده است؛ و يا مادربزرگي كه هنوز باور نكرده اي رفته است و هربار كه يادت مي آيد بغض گلويت را مي گيرد.
بعد سعي مي كني خوابت را تفسير كني. چيزي از دستش گرفتم؟ يا دادم؟
شاد بود؟ يا غمگين؟
چه گفت و چه شنيدم؟
اسم كه را به زبان آورد؟
كجا بوديم؟
چه شد كه به خوابم آمد؟
و تمام نوشته مارسل پروست را در مورد خصوصيات مادربزرگش بي خيال مي شوي كه ديشب قبل خواب داشتي مي خواندي.
گاه اين خواب ديده، آنقدر تو را به عمق خودت فرو مي برد كه نمي تواني راحت حواست را به كارهاي ديگرت بدهي. و چه مي كني؟
گاه اگر زن باشي نيت مي كني خيرات كني. يا همين امروز يا شب جمعه.
يا حلوا مي پزي و به در و همسايه مي دهي. يا پول براي مستحق كنار مي گذاري و يا آن چه را كه رفته ات دوست داشت خيرات مي كني. و خدا نكند كه رفته خاك كودك باشد كه مادري را مي شناسم هر هفته و شايد هر روز براي پسر عزيزش پفك و شيرين عسل و اسباب بازي و دفتر مشق و ... خيرات مي كند. و دل آدم را مي سوزاند.
اگر خوابت را خوب تعبير كرده باشي كه تلفن را بر مي داري و نزديكانت را به اين بهانه ياد مي كني. اگر بد بوده باشد صدقه مي دهي و فكر مي كني چه كني كه بار بعدي خوب شود خوابت.
حلوا مي پزم.