
يادم هست آن روزها كه روي تاب بزرگ ته حياط مي نشستم و هشت كتاب مي خواندم سهراب عزيز جايي در مورد لحظه شكستن ظرف گفته بود؛ و از آن به بعد بود كه هر شكستني كه از دستم يا دست ديگري افتاد و شكست آن لحظه ترد را يافتم.
به خاطر بي احتياطي بود يا شغل پدر نمي دانم كه اين همه ظرف شكسته بد سابقه ام كرد. اما اين تجربه ها مرا متوجه درك مردم معمولي از شكستن كرد.
مادربزرگ كه ماماني صدايش مي كرديم هربار كه نعلبكي، كاسه اي، چيزي را مي شكستيم-تم مي گفت: هيچ اشكالي نداره! قضا بلا بود به ظرف گرفت! سرت سلامت مادر!
و بعد از او هنوز كساني را مي شناسم كه عميقاً به اين موضوع اعتقاد دارند و اين است كه تا مهماني از خانه شان بيرون مي رود و ظرفي مي شكند نفس عميق و راحتي مي كشند و مي گويند: خدا رو شكر چشم و نظر به اين گرفت نه به بچه ها!
اما طيف ديگري هستند كه تا چيزي مي شكند مخصوصاً در خانه ما، مي گويند: بوي نو شنيده!
يعني قرار است ظرف نو ديگري جايگزين آن شود و اين كهنه از خانه بيرون رود.
و اما اگر دختر جواني آن را شكسته باشد ديگران بيشتر به شوخي مي گويند: هنوز وقت شوهرش نشده!
و اين يعني بهتر است دختر خانم ها در مهماني ها ملاحظه كنند و اگر در خانه بدسابقه هستند به طرف سينك ظرفشويي صاحبخانه نروند! و اين البته يك توصيه جدي است.
بعضي ديگر هستند كه من هيچ وقت نفهميدم به جمله اي كه مي گويند واقعاً اعتقاد دارند يا حفظ ظاهر مي كنند و آن اين جمله قصار است كه: شكست به درك! جمع كردنش مصيبته!
البته خيلي ها آنقدر از اينكه ظرف مورد علاقه شان شكسته ناراحت مي شوند كه در آن لحظه هيچ ضرب المثل زنانه اي يادشان نمي آيد و مثلاً مي گويند: آآآآخ! يا حيف! سرويسم تك شد! يا چيكار مي كني؟ دست و پا چلفتي و الي آخر ...
و من هر كدام از اين جملات را شخصاً تجربه كرده ام اما هر بار از آن لحظه ترد شكستن هم لذت برده ام.
و وقت جمع كردن خورده هاي ظرف به شكل عجيبي كه پيدا كرده است نگاه كرده ام و افسوس خورده ام كه نگاه كن! چيني عمر هم چنين است و مهم تر از آن چيني دل!
بماند. حالا كه به خانه خودم آمده ام و گاه عمر ظرف و ظروف خودم سر مي آيد خيلي وقت ها اصلاً برايم مهم نيست حتي اگر همه دو دست بستني خوري ام ناقص شده باشد. اما گاهي هم دلم مي سوزد كه آن ظرف يادگار كسي بوده يا خاطره اي.
اين ها را كه نوشتم البته اعتراف نامه نبود . فكر مي كنم اگر همت كنيم و كمي خلاقيت به خرج دهيم مردم معمولي را از پس همين حرف هاي ساده مي توانيم بشناسيم.
چند شب پیش برای تماشای فیلم صداها به سینما فرهنگ رفته بودیم. و این بار هم نماز را در نمازخانه بسیار زیبای سینما فرهنگ خواندیم.
اگر گذارتان به آنجا افتاد و نماز نخوانده بودید حتما از به طبقه دوم بروید و نمازخانه کوچک و زیبای آن را ببینید.
راستش اینطور به نظر می رسد که سینما جای روشنفکران است و انگار این طبقه قرار نیست نماز بخوانند. یکبار وقتی زود به سینمای دیگری رسیده بودیم وقتی از مسئولین سینما پرسیدم نمازخانه کجاست با تحقیر گفتند: نمازخانه؟ نداریم. برو اون گوشه رو زمین یه موکته. بخون. نخواندم.
و راستی همین تعریف و برچسب زنی به سینما رو ها نیست که باعث می شود خیلی از مردم معمولی به سینما نروند؟ که سینما را از آن خودشان نمی دانند و سینما فضایی نیست که برای نیازهای آن ها نیز فضایی را مشخص کرده باشد؟
جز تالار وحدت که نمازخانه آن جا هم معماری زیبایی دارد به مکان فرهنگی نرفته بودم که یا نمازخانه داشته باشد و یا اگر دارد اینقدر تمیز و زیبا بوده باشد.
خلاصه این شد که با آقای همسر تصمیم گرفتیم به خاطر احترام به مخاطب و نیاز او برای انجام نماز و محیطی که فراهم آمده است از رئیس سینما تشکر کنیم. که کردیم . و ایشان هم آقای جوان و محترمی بودند که کلی از شنیدن نظر ما خوشحال شدند.
نمازخانه سینما فرهنگ یک اتاق کوچک است که با پرده کرکره از سالن انتظار مجزا می شود. نور اتاق با هالوژن دیواری و مهتابی هایی که از زیر کار شده است نورپردازی می شود. پارتیشن چوبی حصیری فرش اتاق را به دو قسمت تقسیم می کند.
میز یکسره ای در اتاق هست که روی ان قرآن ها و مفاتیح را منظم چیده اند و در کنار در ورودی اتاق یک صندلی چرم و میز چوبی حصیری گذاشته اند که شاید اگر کسی نمی توانست روی زمین نماز بخواند از آن استفاده کند.
اما من عجیب دلم می خواست در ان اتاق زیبا روی آن صندلی راحت بنشینم و قرآن بخوانم!
در سینما فرهنگ فضاهای دیگری هم تعبیه شده که معمولا وقتت تلف نمی شود. کامپیوترهایی که به اینترنت وصل است و استفاده از آن رایگان است. نمایشگاه لوح و جوایز و هنر سینما در طبقه دوم. کافی شاپ نیم طبقه اول و همچنین میوزیک شاپ کنار سینما از جمله چیزهایی است که باعث می شود زمان را احساس نکنید و از بودن در سینما لذ ببرید.
سینماهای تهران و بعضی شهرستان ها را زیاد رفته ام اما هیچ کجا مانند سینما فرهنگ به شخصیت و شعور من احترام نگذاشتند. و این تمام چیزهایی است که سینما فرهنگ را از همان زمان کوکدکی و مدرسه موش ها برایم یگانه و بی همتا می کند.
کاش این اتفاق خوب برای تمام سینماهای ما می افتاد.

یک. تبریک به همسرم!
و آنقدر شیرین است لحظه ای که نام عزیزترین دوست تو را می خوانند تا فرهیخته اش بخوانند. و تو می توانی با افتخار سرت را بالا بگیری تا آسمان و بگویی او دوست من است و من لحظه هایی از تمام این سختی ها کنارش بودم. هرچند که زخمه های دل او تنها گاهی دل مرا لرزاند اما امیدوارم تا همیشه و زیر چتر رنگین خدا هر روز شاهد درختی باشم که به بار می نشیند.
آقای محسن حسام مظاهری
دوست و همسر عزیز
برگزیده شما را در جشنواره فارابی برای نگارش کتاب رسانه شیعه تبریک می گویم.
باشد که همه ما مشمول این فراز از زیارت عاشورا باشیم که
اللهم اجعل محیا محیا محمد و آل محمد
و مماتی محمد و آل محمد
دو. نامه ای کوتاه به آقای مازیار میری
بسم الله
آقای مازیار میری سلام!
همین حالا از سینما فرهنگ می آییم. فیلم شما را دیدیم. کتاب قانونتان را می گویم. فیلم شما نکات قابل توجهی دارد که شایسته تقدیر است و البته نکات مورد نقد. اما من یعنی صاحب تصویر بالا از چیز دیگری سرخوشم. امشب خودم را در فیلم شما دیدم! بازنمایی خودم را یا هرچه که بشود اسمش را گذاشت. من حتی این حس را بعد از تماشای فیلم های آقای حاتمی کیا نداشتم.
حجاب آمنه همان حجابی بود که من برای خود انتخاب کرده بودم. و ازاینکه بازنمایی خود را بر پرده سینما می دیدم لذت بردم.
زنی با چادر که نه زلفش را یواشکی بیرون گذاشته بود تا به خیال کارگردانش زیباتر باشد؛ و نه شخصیت شلخته و نا امید و اغراق آمیزی دارد که مخاطب دوستش نداشته باشد.
تا بحال من در همین جامعه زندگی می کردم اما نبودم. در تصویر حضور نداشتم. و اگر هم زنی قرار بود شبیه من باشد آنقدر کپی شده و اشتباه بود که همان بهتر که نبود.
شما امشب مرا سرشار از شعف کردید. حتی اگر دختر پشت سری وقتی آمنه حجاب کرد بلند گفت: چقدر بی ریخت شد!.
آقای میری!
از صمیم قلب از شما به خاطر توجه به نقش من و دختران و زنان من در جامعه و تفاوت پوششان در خانه که هر دو زیباست توجه کردید سپاسگذارم. اگر می شد همراه این نامه، یک کیک وانیلی به همراه یک جلد کتاب که احتمالا نخوانده باشید ضمیمه می کردم. و حالا تنها می توانم به این دعا بسنده کنم که
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
با احترام
فاطمه جناب اصفهانی