می خواهم از راز گل های صدتومانی بنویسم. نمی نویسم.
می خواهم از نوشته های خوب و بی ادای جومپا لاهیری بنویسم. نمی نویسم.
می خواهم از سریال همه بچه های من بنویسم. نمی نویسم.
می خواهم از دفتر بزرگی که تماس می گیرم تا قانعم کند حق با آن هاست و من اشتباه می کنم بنویسم. نمی نویسم.
می خواهم از نماز جمعه امروز بنویسم؛
از چند دقیقه ای که دست داد و با دکتر علی مطهری صحبت کردم.
و آن چند دقیقه دیگر که حسام آقای ضرغامی را بین جمعیت نشانم داد و رفتم با او صحبت کردم.
نمی نویسم.
این شعر قیصر ایمن پور را زمزمه می کنم
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند