از سفر بر مي گردم.
آفتاب شهرهاي عزيز و عزيزاني را بر تن دارم اما دلم براي مهتاب شهرم تنگ شده بود. حتي براي قطعي پيام کوتاه و تلفن بعد از ساعت 8.
براي صداي الله اکبرهايي که وجود دارند و وطنشان را اينگونه نمي خواهند.
و نمي دانم مرا چه مي شود که لابلاي اين الله اکبرها صداي اذان اردبیلی را مي شنوم. شايد براي اينکه داريم به آن ماه خوب نزديک مي شويم. شايد براي اينکه اذان او مانند صداي اين مردم از ته حلقش در مي آمد. شايد.
اين روزها هرچه سراج جاده را با صدايش پر کرد فکر مرا جمله اي از جلال که گفته بود:
حال گوسفندي را دارم که روي پل ايستاده. نه مي تواند به گله باز گردد نه مي تواند به جمع گرگان برود.
اما جلال عزيز
يک اتفاق خوب براي آن گوسفند افتاده که او تکليفش با خودش روشن شده است. و اين از همه چيز مهم تر است.
در اين سفر وقتي با کساني که به آقاي احمدي نژاد صحبت مي کردم مي گفتند ايشان عيب هاي زيادي دارد. و قبول دارند که صدا و سيما هم چه قبل از انتخابات چه بعد از آن حامي ايشان بوده است و همان وقت هم مي دانستند اما خب مصلحت حکم مي کرد به او راي بدهيم.
و آنوقت حالم بهم مي خورد از اين همه راي مصلحت باري که تکليفشان با خودشان با فکرشان و حتي با دلشان روشن نبود و هنوز هم روشن نيست.
من اما تکليفم با خودم روشن بود.
و حالا هم.
رايم را به صندوق انداختم و بعد از آن تماشاگر مردم بودم. نه دليل موجهي براي حضور در تجمعات داشتم و دارم و نه مردمي را که معترضند محکوم مي کنم. که خود هم معترضم. بر رسانه و دولتي که تنها تريبون يک گروه است. و اگر کسي حرفي غير از آن باشد محکوم. بي خيال دم خرگوش که در عکس ها پيداست!
در اين ميان از دبير محترمي که موافق اين موج سبز هم نيست مي پرسم راستي حقوق فرهنگيان زياد شد؟
مي گويد ماه قبل از انتخابات حکم آموزش و پرورش آمد که حقوقمان را اضافه کردند اما اين هفته (دو هفته بعد از انتخابات) حکم آمد که اشتباه کرده بودند و قصه همان است که بود.
دلم براي همه مي سوزد.
اما دلم براي کاريزماي رئيس جمهور که به دست خودش از دست داد نمي سوزد.
و دلم براي مردمي که مناظره ها را با همان توجهي نگاه مي کردند که سريال مبتذل رستگاران را.
راستي اگر آقاي ضرغامي اين خوراک مبتذل سريال هاي گوناگون را در سر مردم نريزد که باور کردن بعضي خبرها و گفتگوها سخت مي شود!
ناتمام نقطه